من یکی از نوکران همسر حبل المتینم خادم و خدمتگزار دخت ختم المرسلینم بهر توصیف صفاتش امشب از لطف الهی شعله ور شد آتش خاموش نطق آتشینم گوش کن تا گویمت از وصف زهرا داستانی تا بدانی من نه تنها عاشق آن بی قرینم دوش اندر خواب دیدم مجمعی از خیل ذرات هر یکی می گفت شرح وصف او را این چنینم عرش گفتا من شدم میعادگاه دوستانش فرش گفتا زادگاه و مهد آل طاهرینم ماه گفتا من به پیش حُسن رویش شرمسارم شمس گفتا من هم از نور جمالش شرمگینم زهره گفتا ذره ای از پرتو زهرای اطهر هست کافی تا که از خورشید بالاتر نشینم مشتری گفتا چه کالایی ست بهتر از ولایش من خریدار چنین کالای رحمت آفرینم باد گفتا من نوازش مینمایم گیسوانش با شمیم جانفزایم ، با نسیم عنبرینم خاک گفتا افتخارم بس که از لطف الهی با چنین دُر ثمینی تا قیامت همنشینم آب گفتا شان من بالاتر و برتر از اینهاست چونکه از روز ازل مهریه ی آن نازنینم ناگهان آتش زبان بگشود و گفتا روز محشر دشمنانش را بسوزانم که من خواهان اینم لاجرم از خویش پرسیدم که ناگاه زامر ایزد در جوابم یکصدا گفتند هرعضوی چنینم عقل گفتا ماتم از نور جمال بی مثالش عشق گفت از خرمن مهر ولایش خوشه چینم چشم گفتا چشم امیدم بُود بر سوی زهرا کو بُوَد پشت و پناه و مونس و یار و معینم دست گفتا دست از دامان زهرا برندارم تا که دستم را بگیرد روز سخت واپسینم فاطمه ای بضعه ی خیرالورا ای دخت احمد گوشه ی چشمی بما کن ای گل ناز آفرینم روز و شب دم از ولایت می زند( ژولیده) از دل تا برات خود بگیرد این دل محنت قرینم ✍ژولیده با حذف یک بیت