🔥♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️ ♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️ 🔥♥️🔥♥️🔥♥️ ♥️🔥♥️🔥♥️ 🔥♥️🔥♥️ ♥️🔥♥️ 🔥♥️ ♥️ خب؟! باز کمی جلو آمد. مجبور شدم روی مبل بنشینم تا تماسی با بدنش نداشته باشم. - اگه افسار پاره نکنی، همیشه همون اکبری ام که روز اول دیدی. خونسرد و آروم. ولی فقط کافیه یکم پاتو کج بذاری. فقط بگم خدا اون روز رو نیاره. افتاد؟! جوابش را ندادم. ستاره هم لام تا کام حرف نمی زد. - اگه نیفتاد بگو برات بندازمش. آب خوردنه واسم! نمی شد با اون در بیفتم. از طرفی هم پوشیدن آن لباس زننده برایم غیر ممکن و غیر قابل تحمل بود. میان دو راهی سختی گیر افتاده بودم. اگر زمان بندی بر هم می خورد، ممکن بود ماموریت به کل به هم بریزد و زحمت های چند ساله مسعود و همکارانش و همینطور زحمت های چند ماهه من به باد رود. با کور سوی امیدی که در دل داشتم، سعی کردم آخرین شانسم را هم امتحان کنم برای همین با عجز گفتم : میشه فقط این بار، فقط این بار کوتاه بباید؟! خواهش می کنم ازتون.