🔥♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️
🔥♥️
♥️
#پارت_740
#رمان_حامی
خب؟!
باز کمی جلو آمد.
مجبور شدم روی مبل بنشینم تا تماسی با بدنش نداشته باشم.
- اگه افسار پاره نکنی، همیشه همون اکبری ام که روز اول دیدی.
خونسرد و آروم.
ولی فقط کافیه یکم پاتو کج بذاری.
فقط بگم خدا اون روز رو نیاره.
افتاد؟!
جوابش را ندادم.
ستاره هم لام تا کام حرف نمی زد.
- اگه نیفتاد بگو برات بندازمش.
آب خوردنه واسم!
نمی شد با اون در بیفتم.
از طرفی هم پوشیدن آن لباس زننده برایم غیر ممکن و غیر قابل تحمل بود.
میان دو راهی سختی گیر افتاده بودم.
اگر زمان بندی بر هم می خورد، ممکن بود ماموریت به کل به هم بریزد و زحمت های چند ساله مسعود و همکارانش و همینطور زحمت های چند ماهه من به باد رود.
با کور سوی امیدی که در دل داشتم، سعی کردم آخرین شانسم را هم امتحان کنم
برای همین با عجز گفتم :
میشه فقط این بار، فقط این بار کوتاه بباید؟!
خواهش می کنم ازتون.