🌷﷽🌷 📚 داستان‌هایی از دفاع‌مقدس تک تيرانداز را صدا زدم؛ گفتم: «اوناهاش، اونجاست، بزنش!» اسلحه‌اش را برداشت، نشانه گرفت، نفسش را حبس كرد، ولی ناگهان اسلحه‌اش را پايين آورد! گفتم: «چرا نزدی؟» گفت: 《داشت آب می‌خورد.》 🌷🍃🌸💠🌸🍃🌷 🌹یاد باد آن روزگاران یاد باد...🌹 ╭┅────────────┅╮ ‎‎‌‌‎‎🖤🥀🖤🥀🖤 ‎‎‌‌‎ ‎‎‌‌‎‎‎🌸کانال سرداران بی نشان بهبهان عضوشوید👇 ┄┅┅❅❁❅┅ https://eitaa.com/joinchat/2782331172C961681c03d ╰┅────────────┅