گام دوم انقلاب
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «مـــــرا با خودت بـــبــر» ⏪ بخش چهاردهم: تا ببینم با چه کسانی مراوده دارد. بعد خ
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «مـــــرا با خودت بـــبــر» ⏪بخش پانزدهم: ساعتی به غروب مانده بود که ابراهیم مقابل آمال ایستاد. فانوس دکان‌ها روشن بود و از سردی هوا، در جای جای میانه ی بازار، آتش‌هایی از کنده‌ها زبانه می‌کشید. ازدحام و رفت و آمد زیاد بود. هنوز چند تایی از ذرت ها و کلوچه های آمال مانده بود. ابراهیم را که مقابلش دید، نفس بلند و صداداری کشید. ــ باز که پیدایت شد؟ نمی‌دانم چرا از هرچه واهمه دارم، به سرم می‌آید؟ ــ یک سوال دارم. می‌توانم گاهی از شما ذرت و کلوچه بخرم یا اصلاً ترجیح می‌دهید به سراغتان نیایم؟ آمال لب ورچید و با اکراه وراندازش کرد. ــ مشتری را که نباید رد کرد. فقط ذرت و کلوچه ات را بگیر و برو! ــ من ابراهیمم. با شاگردم طارق حرف زدم. دیگر مزاحمتان نمی‌شود. ــ کار خوبی می‌کند. به نفع خود اوست. این بار به حسابش می‌رسیدم! آمال با کنجکاوی به او خیره شد تا ببیند چرا همچنان ایستاده است و چه ناگفته‌ای را سبک سنگین می‌کند. ابراهیم با صدایی لرزان گفت: «می‌شود خواهش کنم موهایتان را زیر چادر پنهان کنید و ساعدهایتان را بپوشانید؟ این طوری کمتر مزاحمتان می‌شوند. اگر زیبایی‌های خودتان را آشکار نکنید، اهمیت بیشتری خواهید داشت.» ــ این‌ها چه ربطی به تو دارد؟ ــ خودتان گفتید که مجبورید در بازار کار کنید و یکی هست که دنبال بهانه است تا جایتان را بگیرد. آمال، یک مشتری را راه انداخت و واکنشی نشان نداد. ــ ببخشید! یادم رفت بپرسم که شاگردم چه خطایی کرده است که از او ناراحت شده اید خودش گفت خطایی نکرده؛جوانک بی آزاری است. آمال پوزخند زد. ــ بی آزار! وقتی از او می پرسی، انتظار داری بگوید بله مزاحمش شده ام؟ به دزد هم بگویی دزد، می رنجد! ــ شما بگویید چه شده؟ ــ دوست ندارم مرا مشغول گفت و گو با یکی مثل تو ببینند! هزار فکر و خیال می کنند! سماجت تو بیشتر از شاگردت است! ابراهیم چشم به دهان او دوخته بود. آمال با کمک آخرین مشتری، دیگ را بلند کرد و تا سوراخ چاه میان بازار برد. آبش را خالی کرد و تنهایی دیگ را برگرداند. ابراهیم رنجیده بود که آمال از او کمک نگرفته بود. از حالت چهره اش معلوم بود. سه ذرت هنوز ته دیگ بود. آمال دوباره نشست. ابراهیم تکان نخورده بود و خیال رفتن نداشت. ــ شاگردت آن رو به رو ایستاده بود. وانمود می‌کرد می‌خواهد چند قواره پارچه‌ای را بفروشد که به دوش انداخته بود. حواسش به من بود. فکر کردم می‌خواهد در فرصتی مناسب، سکه‌هایم را بدزدد. سکه‌ها را جلو چشمانش توی جیبم ریختم. باز هم ایستاده بود. پس از ساعتی به بهانه ی خریدن کلوچه پیش آمد که مثل قرقی پریدم و با یک دست یقه‌اش را در چنگم خفت کردم با دست دیگر چوب دستی ام را بالا بردم. سرش داد زدم: «از من چه می‌خواهی؟» رنگش پرید و گفت که کیست و کجا کار می‌کند. چند نفری دورمان جمع شدند. مجبور شدم رهایش کنم برود. نتوانستم از زیر زبانش بکشم که چرا مرا زیر نظر داشت. ◀️ ادامه دارد.... ................................. 🌳 🔴کانال گام دوم انقلاب ✌ 🔴https://eitaa.com/joinchat/3861577738C3c3b839fff