غزلی قدیمی سلام بر آن شیرخوار کوچک آبرو دوباره فکر بدی در سر عدو انداخت همان که ولوله در بین گفتگو انداخت همان که دست پدر شیر خواره را می دید چرا نگاه به باریکیِ گلو انداخت؟ نشست و... تیر میان کمان گرفت و کشید نشست تیر و علی را ز رو به رو انداخت امید بود رباب  آرزو به دل نشود که بود تیر به امید و آرزو انداخت؟ به تو حسین چه ناباورانه خیره شده که بود غنچۀ او را زِ رنگ و بو انداخت؟ تو تشنه بودی و بابا فقط برای خدا به قوم سنگدل رو سیاه رو انداخت تو تشنه بودی و این خشکی لبت همه را به یاد علقمه و قصه ی عمو انداخت * حسین خون علی  را به آسمان پاشید سپس عبای خودش را به روی او انداخت به پشت خیمه  همین دفن کردنش بس بود به نیش نیزه عدو را به جستجو انداخت * خدا به گریه کنان تو آبرو بخشید اگر چه آب ... خودش را از آبرو انداخت هادی ملک پور @haadimalekpoor