* 💞﷽💞
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗رمان کابوس رویایی 💗
قسمت61
آهی می کشم و جوابی به پری نمی دهم.
پری با صدای پیمان به طبقهی بالا می رود.
من می مانم و سکوت متلاطمی که خانه را به حرکت در می آورد.
دست و دلم به کتاب نمی رود و هر لحظه چهرهی پر خون آن مرد در ذهنم بزرگ و بزرگ تر می شود.
لنگان لنگان دستم را به پارچهی توی آشپزخانه می رسانم.
گوشه ای از آن را می کنم و دور پایم می گردانم.
شب سختی بر من گذشت، کابوس امروز دست از سرم بر نمی داشت.
میان خواب با جیغ می پرم.
دانهی عرق از روی پیشانی ام قِل می خورد.
حواسم نیست و پایم را روی زمین می گذارم و درد به مغز سرم نفوذ می کند.
جلوی دهانم را می گیرم تا جیغ نزنم و پری بد خواب نشود.
موهایم که زیر کمرم گیر کرده را جدا می کنم و لیوان آبی را جرعه جرعه می نوشم.
تا صبح توی جایم تکان می خورم و خوابم نمی برد.
میان گرگ و میش خواب و بیداری هستم که کسی تکانم می دهد.
بدون این که چشم باز کنم می گویم:" چی شده؟"
صدای پری توی گوشم می لغزد:
_پاشو دختر!
با بی حوصلگی پردهی پلک را کنار می زنم و سر جایم می نشینم.
_امروز جلسه داریم. پیمان خواسته تو هم باشی.
اسم پیمان خواب را از من می رباید.
با دقت حواسم را جمع می کنم تا ببینم چه می گوید.
حرفش که تمام شد برمی خیزم.
آبی به صورتم می زنم و موهایم را جلوی آینه مرتب می کنم.
موهایم بیشتر از هر روز دیگر شوریده شده است.
وقت نیست و به یک بستن ساده اکتفا می کنم.
پله ها را بالا می روم و تقی به در می زنم.
وقتی جوابی نمی شنوم وارد می شوم. خانه خالی است از هر گونه صدا و آدم!
با تردید قدم هایم را روی موزائیک ها می گذارم و صدا می زنم:" پری؟... آقا پیمان؟"
یکهو پری از پشت سر مرا صدا می زند.
قلبم از ترس می ایستد و با غیض به طرفش رو می کنم.
_این چه طرز صدا زدنه؟
کجایین شما؟
دستش را روی بینی اش می گذارد و هیس می گوید.
کلافه وارد به دنبال او وارد اتاقی می شوم.
با دیدن دم و دستگاه ها شوکه می شوم.
اتاق حالت "ال" مانند دارد و اتاق مستطیلی دیگر از این زاویه دید ندارد.
وسط اتاق میز بزرگی گذاشته اند، مثل میزی که در خانه تیمی کیوان دیدم.
یک دختر و پسر غربیه به همراه پیمان پشت آن نشسته اند.
پری به طرف میز راهنمایی ام می کند و چشمم در و دیوار را می پایید که از روزنامه پوشیده شده.
پنجره را با روزنامه و چسب به دیوار تبدیل کرده اند تا به داخل دید نداشته باشد.
توی آن تکه از اتاق انواع دستگاه ضبط صوت، رادار و شنود به کار گرفته اند.
خب که دقت می کنم کنار پنجره هم یک دوربین و اسلحه است.
تصور نمی کردم طبقهی بالا اینگونه باشد.
خانه تیمی نیست باید گفت انبار مهمات و اسلحه!
پیمان مرا دعوت می کند تا بنشینم و جلسه شان رسمی شود.
هنوز در شوک هستم اما نگاهم را کنترل می کنم.
پیمان اهم اهمی می کند و می گوید:
_معرفی میکنم. خواهر مجاهدمون، ثریا.
بعد رو به من می گوید:" این دو نفر هم سمیه و هوشنگ هستن."
سری تکان می دهم و خوشبختمی می گویم.
آن دو فقط سر تکان می دهند.
نگاهم به نگاه هوشنگ می افتد که همچون مگسی موها و چهره ام را نظاره می کند و احساس مزاحمت می کنم.
پری بلند می شود و بالای میز می ایستد.
_همون طور که میدونین، این روزا داریم از همه جا می خوریم!
از مرکزیت دستور رسیده که وظیفهی اصلی که داریم اینکه هم با دشمن داخلی مقابله کنیم و هم با دشمن خارجی.
هیچ دوست ندارم اینو بگم اما خیلیا هستن بین ما که از پشت خنجر میزنن.
بعضیا اسلحه ها رو منهدم می کنن تا ما بدون هیچ سلاحی جلوی دشمن باشیم و فکر میکنن اینجوری ریشمونو میتونت خشک کنن اما ما مجاهدان در راه خلق هیچ سستی تو کارمون نیست.
از اون طرف ساواک اعدامی ها رو کم کرده تا جلوهی خوبی میون مردم داشته باشه اما همگی میدونیم این یه سیاه نماییه!
پس هر کسی رو توی سازمان دیدین که مشکوک میزنه حتما به سرگروه ها اطلاع بدین.
خودتون که میدونین ما کم از خودی ها نخوردیم.
پیمان از پری بابت حرف هایش تشکر می کند و او می نشیند.
⭕️کپی بدون نام نویسنده حرام است ⭕️
نویسنده مبینا رفعتی(آیه)