برشی از کتاب:
خشاب را از دستش کشیدم و با صدایی بلندتر گفتم:
آقامهدی! بلند شو برو عقب. لازم نیست شما اینجا باشید. من اینجا هستم، بچهها هستند...
سرش را بالا آورد و چشم در چشمانم دوخت.
چشمانش کاسه خون بود. خشاب را از دستم گرفت و گفته هایش را دوباره تکرار کرد:
آقاجمشید، حالا وقت رفتن نیست. وقت
جنگیدن است. وظیفه ما مقاومت است. به همه بگو ایستادگی کنند.
دیگر نتوانستم چیزی بگویم، حس کردم حجت بر من تمام است که بجنگم..
ـــــــــــــــــــــــ
#با_تو_می_مانم📚
★᭄ꦿ↬
@hasebabu
•┈┈••✾•◈◈•✾••┈┈•