⭐️⭐️⭐️
⭐️⭐️
⭐️
80ستاره سهیل
کیان چند صوت فرستاده بود. هندزفری را در گوشش جابهجا کرد و کمی صدای گوشی را بالا برد.
-ای خوشا روزی که ما معشوق را مهمان کنیم..
دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم..
گر ز داغ هجر او دردی است در دلهای ما..
ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم..
از شدت هیجان، انگشت شستش را به دهان گرفت و گاز زد. تک خنده مستانهای از حنجرهاش بیرون پرید.
از فکر اینکه دلسا همه اینها را خوانده باشد، غرق در لذت بود. حرص خوردن این دختر، برایش بهترین سرگرمی بود.
-چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش
پیش مشک افشان او، شاید که جان قربان کنیم
آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق،
میل دارد تا که ما، دل را در او پیچان کنیم..
او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند،
ما به فرمان دل او، هر چه گوید آن کنیم
ذرههای تیره را در نور او روشن کنیم.. چشمهای خیره را در روی او تابان کنیم
نیمهای گفتیم و باقی نیم کاران بو برند.. یا برای روز پنهان، نیمه را پنهان کنیم.
خیلی تندتند نوشت.
-چقدر قشنگ خوندی؟ شعرو خودت گفتی برام؟
بعد هم شکلک چشمک کنارش گذاشت و ارسال کرد.
بالای صفحه کیان در حال نوشتن بود.
-نه خانم گل، ولی اگه شما بخوای، شعر چه قابل داره؟ لیلی و مجنون برات میسازم.
نگاهی به مخاطبان گروه انداخت. دلسا هم آنلاین بود. تازه پسری را که از دلسا حمایت کرده بود، بخاطر آورد. پسر موطلایی رشته نرم افزار، که همرشتهای کیان بود.
احتمال داد دلسا، بعد از بهم زدن با مهرداد، با آن پسر دوست شده باشد. او هم در حال نوشتن بود. طعم تلخ کنایه با شکلکی که کنارش فرستاده بود، صورت ستاره را لحظهای جمع کرد.
-بیسوادم که هستی، شاعرش جناب مولاناست، آق کیان شما نیست!
سرش را از روی گوشی بلند کرد و به ساعت صورتی روی میزش، نگاه تندی انداخت انگار که صفحه ساعت، صورت دلسای از خود راضی بود.
-اَه...
انگشتان معلقش روی صفحه گوشی آمد و در حالی که دندانهایش را میسایید نوشت:
-واقعا؟ فکر کردم جناب سام موطلا سرودتش.
سام در دفاع از دلسا نوشت:
-اوهوی...با دلسا درست حرف بزن.
ستاره که از دعوای چند روز پیشش حسابی دل و جرأت پیدا کرده بود نوشت:
-ببخشید صاحاب جدیدشی؟
آرش شکلک خنده انفجاری را فرستاد.
ستاره دوباره تایپ کرد.
-همه بچههای کلاس تو گروهن ؟
مینو جواب داد:
-نه گلم،تقریبا همونا که تو باغ کیان بودن و چند نفر که خودشونو اضافه کردن و ما هم پذیرفتیم.
ستاره با وجود اینکه از نرفتن به مراسم شکرگزاری ناراحت بود، اما از اینکه دلسا کسی را برای خودش انتخاب کرده بود، تا حدی خیالش راحت شد.
هیجان گروه به قدری بالا رفته بود که بیشتر آنچند روزی را که استراحت مطلق داشت، مدام پیامها را چک میکرد. مینو چند فیلم و آهنگ فرستاد.
اعضای گروه در مورد آن فیلمها ،تبادل نظر میکردند؛ ولی ستاره همه آن فیلمها را ندیده بود. برعکس دلسا انگار تماشاگر قهارِ ژانر وحشت و شیطان پرستی بود. با چنان آب و تابی از آنها حرف میزد که بیشتر پسرهای گروه را جذب حرفهایش کرده بود.
ستاره احساس ضعف کرد و از مینو خواست فیلم بیشتری را برایش بفرستد.
زمان استراحتش را به فیلم و سریال دیدن میگذراند. زمانی که بحث فیلم دروازه شد، ستاره با اعتماد به نفس تایپ کرد.
-وای فیلمش عالی بود. یک شیطانپرست نمونه... البته ، کارگردانش بنظرم کمی اغراق کرده بود... ولی عاشق اون قسمت شدم که لوئیزا به جو گفت:
«من خود شیطان هستم.»
دوباره اضافه کرد:
-بنظرم تعلیق فیلمش خیلی خیرهکننده بود.
تعلیق و چند اصطلاح دیگر را از اینترنت جستجو کرد، تا بهتر بتواند روی دلسا را کم کند.
چند نفری برایش استیکر دست و هورا فرستادند.
دلسا نوشت.
-بعضیها چه شیطونشناس خوبی شدن! انگار استادشن.
ستاره با بدجنسی تایپ کرد
-اون بعضیهام حواسشون باشه، شیطون ممکنه بیاد گند بزنه به هیکلشون.
وقتی نوشتهاش را خواند، خودش بیشتر ترسید. لحظهای احساس کرد مخاطب جمله، خودش است.
آرش مثل همیشه وسط پرید و به تحلیل فیلم جادوگر و شبرو پرداخت. اما چون ستاره این فیلم را ندیده بود، ترجیح داد نشان دهد بخاطر حرفهای دلسا، دیگر در بحث شرکت نمیکند.
گوشی را زیر بالش گلدار صورتیاش چپاند.. دستش را به سمت موهایش برد و همه را پشت سرش انداخت.
با صدای ویبره گوشی، بیرونش کشید.
-سلام ستاره جونم، بهتری عزیزم؟ اون پای خوشکلت چطوره؟
ادامه قسمت 80👇👇