یه کاسه انگور میگن یه روز یه مرد فقیری اومد پیش پیغمبرصلی الله علیه و آله و سلّم و یه کاسه انگور اورد برا حضرت حضرت انگور اول رو در دهان گذاشتند و لبخند زدند سپس انگور دوم همینطور حبه حبه میخوردند و تبسم می نمودند و مرد فقیر از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید و همینطور خوشحالی اش بیشتر میشد با دیدن صورت متبسم پیامبر اصحاب متعجب بودند چون پیامبر عادت داشت هرچه ک براشان می اوردند اصحاب را در ان شریک میکردند ولی تا اخر کاسه انگور رو تنهایی تناول فرمودند و مرد از خوشحالی میخاست پرواز کند پیامبر از او تشکر نمود و مرد مرخص شد اصحاب عرض کردند یا رسول الله شما همیشه اصحاب را شریک میکردید و ... پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم فرمودند حبه اول را که خوردم متوجه شدم انگور تلخ است ترسیدم اگر یکی از شما از آن بچشد و چیزی اظهار کند خوشحالی مرد خراب شود و دلش بشکند.. بخاطر همین به تنهایی خوردم.. .🖋https://eitaa.com/hekmat66☕️