زندگینامه سردار خیبر شهید حاج محمد ابراهیم
همت
🌹🥀🌺🌸🌼🌻🌹🥀🌺🌸🌼🌻
این قسمت دشت هاے سوخته
فصل هفتم
قسمت4⃣3⃣1⃣
حالا چرا این قدر عزا گرفته ای؟😉
آن فرد نگاهی به
#حاج همت که او را
نمی شناسد می گوید چون ما را به عملیات نبردند. گفتند تازه آموزش دیده اید و تجربه کافی برای عملیات ندارید .#😢
حاج همت کمی سر به سر او می گذارد تا روحیه اش بهتر میشود.بعد او و پنج شش بسیجی دیگر را به خط میکند و به زاغه ی مهمات می برد که مهمات بار بزنند.خودش هم همراه آن ها مشغول کار می شود. دوباره همان بسیجی با او دعوا میکند که ما آمده ایم بجنگیم ، این کارهای
ی که شما می کنید کار ما نیست کار حمال هاست....😒
یکی دو روز بعد گردان این بسیجی ها با گردان عملیاتی ادغام می شود . همه به مقر تیپ می روند. می گویند که قرار است مراسمی داشته باشند و معاون تیپ می خواهد سخنرانی کند . 😢همه چشم انتظارند.
آقا داوود هم منتظر است بببند این آقای معاون تیپ چه جور آدمی است و...ناگهان می بیند کسی که برای سخنرانی پشت تریبون رفت ، همان آقایی است که با آن ها زاغه ی مهمات را بار زدو...
#حاج همت که سخنرانی می کند ، اشک توی چشم داوود حلقه می زند....😢😢😭
پایان فصل هفتم
http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f