#متن_فکر
نویسنده: سمانه قاسمی منش
"پاککُن "
خسته از گرمای روز، زیادی پله های منزل همسایه برای درد زانو هایم نگرانم می کرد ولی به نام گدای محتاج امام حسین (ع) بالا رفتم به محض ورود ،نگاهم به چشمانی در انتهای سالن پذیرایی گره خورد که هرگز انتظارش را نداشتم. از آخرین دیدار تلخ بدون وداع سالها می گذشت.
روضه خوان که شروع کرد ،من در هیاهوی افکارم گم شدم. صدای ناله ها واشک ها را که می شنیدم لرزه بر استخوان هایم می افتاد .
اضطراب حساب روز قیامت جلوی چشمانم را سد کرده بود.گریه ام نمی گرفت و شفاعت امام حسین را می خواستم .
صدای درونی ام می گفت :ای که دستت می رسد کاری بکن پیش از آنکه از تو نیاید هیچ کار
بعد از پذیرایی زیر چشمی آن چشمان انتهای سالن را زیر نظر داشتم . ترسیدم زمان را از دست بدهم ودیدار به صحرای قیامت بیافتد!
سمت انتهای سالن رفتم پاهایم ناخود آگاه سست شد و گام هایم را آهسته برمی داشتم.
مردمک چشمهای انتهای سالن می لرزید دستهایم را باز کردم و در آغوشم بوسیدمش مثل اشک های روان گذشتم از تمام بدی ها وخیانت ها، بخشیدمش به حسین فاطمه(س).
گفتم حلالم کن اگر روزی به دنبال طلا های سرقت شده ام اضطراب به قلبت انداخته ام سرش را طوری روی شانه ام گذاشته بود که صورتش را نمی دیدم فقط صدای هق هق گریه هایش را می شنیدم که پشیمان از کرده اش برای خودش می گریست و احساس من حس پرواز با ملائک بود.
🌱🌱🌱🌱🌱🌱
حرفهداستان
@herfeyedastan
🌱🌱🌱🌱🌱🌱