داستان: شیرکوه نویسنده: زهرا ملک‌ثابت    تَرسالی بود. از شهر، نوک شیرکوه با برفهای پنبه‌ای دیده می‌شد. باد سرد و تَری از کوه‌های طِزِرجان به صورت‌ها و بدن‌ها می‌خورد. نَم نَمَک خبر را رساندیم. اول مقدمه‌ها را چیدیم ولی هرچه کِش دادیم یا نمی‌فهمید و یا نمی‌خواست باور کند. آخرش مهدی پوست نارنگی کوچک را غِلِفتی کند و پرت کرد داخل پیش‌دستی: "پُسَرت شهید شده حاجی، چرا نَمِفَمی؟!" ۱ روی حوض یخ بسته بود. برای وضو باید، یخ حوض را می‌شکستیم تا به آب برسیم. حاجی در سکوتی سرد و بدون هیچ نوع شوریدگی، سر حوض رفت تا وضو بگیرد. از داخل اتاق وضو گرفتنش را تماشا می‌کردیم. چراغ علاءالدین به پِت‌پِت افتاده بود. نفت کم بود و سخت گیر می‌آمد. یکبار وضو گرفت، دوبار وضو گرفت، سه بار شد و انگار این وضو تمامی نداشت. علاءالدین را خاموش کردم. مهدی در اتاق را چارتاق باز کرد. پشت پلک‌هایم داغ شده بود. کاپشن‌های جبهه را پوشیدیم. سفیدی چشم‌هایم هم داغ شده بود و روی سیاهی مردمک لایه مرطوبی می‌آورد. "نِزمُک"۲ شروع شد. برف نرم و پودری به دیوارهای کاهگلی می‌خورد و بوی خاک مرطوب پیچیده بود. مهدی، آرام به ریش بُزی‌اش وَرمی‌رفت. حاجی دست تَر را محکم‌ به ریش نرم و جوگندمی‌اش می‌کشید. صورت پسر جوانش را با آن ریش‌های نورسته و گونه‌های شاداب جلوی چشم آوردم. ناگهان دست مهدی محکم به شانه‌ام خورد.از چشم و ابرو رفتن‌های او فهمیدم که در آستانه شعله‌ور‌ شدنم. خودم را جمع‌و‌جور کردم. سری یکی پتوی سفت و پِنِفت۳ ارتشی را برداشتیم برای پتوپیچ کردن حاجی. التماس می‌کردیم به حاجی ولی زیر بارِ پتو‌ها نمی‌رفت. به شیرکوه اشاره می‌کرد. "مُخام بِرَم اون بالا، مُخام بِرَم سَرِ کوه"۴ سیاهه می‌زد از سه طرف پشت‌بام خانه. محله جمع شده بود.   ناله‌ها و زمزمه‌ها شد صدای گریه بلند و هَروله مردم؛ وقتی‌ که حاجی با فریاد گفت: "وِلُم کُنِد. مُخام برم بالا شیرکو واسَّم"۵ نِزمُک شده بود برف و با دلِ صبر می‌بارید. سِیّد با شال سبز به سر آمد. پرچم سیاه "یاحسین شهید" را سر شانه راستش گذاشته بود و مستقیم از هَشتی رفت روی بام خانه‌ما. "و توکلتُ علی الحَیّ الذّی لایَموت"۶ همه‌جا یکدست سفید شد، درست مثل قله شیرکوه. شانه‌های حاجی لرزید و به گریه اُفتاد. پایان        پاورقی‌: ۱. نمی‌فهمی ۲ . برف نرم و پودرمانند در لهجه یزدی را نزمک گویند ۳. از اتباع سفت، به معنای زبر ۴. ولم کنید. می‌خواهم بروم آن بالا، می‌‌خوام بروم بالای کوه ۵. ولم کنید، می‌خواهم بروم بالای قله شیرکوه بایستم. ۶. ترجمه آیه: و تو بر خدای زنده ابدی که هرگز نمیرد توکل کن و به ستایش ذات او وی را تسبیح و تنزیه گو، و هم او که به گناه بندگانش کاملا آگاه است کفایت است (هر که را بخواهد می‌بخشد و هر که را بخواهد مؤاخذه می‌کند). 🔻🔻🔻🔻🔻 فوروارد فقط بالینک کانال حرفه‌هنر https://eitaa.com/herfeyehonar