حس خوب زندگی 🍀کاشانه مهر
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼 🍃🌼🍃🌼🍃🌼 🌼🍃🌼🍃 🍃🌼 🌼 به نام آنکه عشق آفرید . . .♥️ رمان عشق در همین نزدیکی / فصل اول 🌿 به قلم
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼 🍃🌼🍃🌼🍃🌼 🌼🍃🌼🍃 🍃🌼 🌼 به نام آنکه عشق آفرید . . .♥️ رمان عشق در همین نزدیکی / فصل اول 🌿 به قلم : (میم . ر)پارت بیست و یکم ......... گفتم : من اشتهایی به خوردن ندارم . کیایی هنوز اونجا بود و داشت نگاهم می کرد گفت : اگه ناهار نخورید بیشتر ضعف می کنید . بدون توجه به حرف هایش از زمین بلند شدم و به سمت حیاط رفتیم . انگار تب کرده بودم . تمام بدنم داغ بود . روی یکی از نیمکت های حیاط نشستیم و من سرم رو بین دو تا دستام گرفتم و تا می تونستم گریه کردم . البته چون همه برا ناهار رفته بودن کسی دور اطراف نبود . بعد از اینکه یک دل سیر گریه کردم رو به مریم گفتم : تو کی فهمیدی من اینطوری شدم ؟ مریم گفت : بیست دقیقه بعد از اینکه تو کیایی رفتین بیرون دیدم کیایی با رنگی پریده اومد کنارم و گفت خانوم فرهمند حالش بد شده با من بیایین . بعد ادامه داد : بنده خدا حال خودش دست کمی از رنگ و روی تو نداشت کیانا . با پوزخند گفتم : اره بنده خدا ......... اخی دلم سوخت براش ......... اصلن می دونی چی شد ؟ مریم که انگار تعجب کرده بود گفت : چی شده کیانا ؟ بگو ببینم ؟ منم نشستم رو به روش و کل قضیه رو براش گفتم . مریم بنده خدا دهنش یک متر افتاد پایین کف دستش . رو به من گفت : حالا میخوای چیکار کنی ؟ این ول کنت نیست کیانا ........ بعدم دستم رو گرفت توی دستش . گفتم : چون رتبه ام از همه بالاتره می تونم با اموزش صحبت کنم غیر حضوری درسش رو بخونم و کلا درس این هیولا رو سر کلاس نیام . مریم رو به من گفت : کیانا خیلی داغی فکر کنم تب کردی . اونقدری داغون بودم که دیگه نمی خواستم برم توی جلسه ولی چاره ای نبود بلند شدم و به همراه مریم وارد سالن سمینار شدیم . کیایی سر جاش نشسته بود با دیدن ما که می خواستیم بریم سر جامون بشینیم از جاش بلند و ما رفتیم داخل و سر جاهامون نشستیم . حالم داشت ازش بهم میخورد . اروم طوری که فقط خودم و خودش بشنویم گفت : خیلی دوس دارم بدونم به این دوست فضولت چیزی گفته باشی تا دفعه بعد حسابی حالتون رو بگیرم . نتونستم چیزی بگم فقط روی برگه ای نوشتم : استاد کیایی اولا همه چیز رو گفتم ...... دوما دفعه بعدی درکار نیست چون از امتیاز قبولیم استفاده می کنم و تمام درس شما رو غیر حضوری می کنم ....... و سوما کارهای شما رو به عنوان یک مرد نا محرم درک نمیکنم . خنده ی ارومی به روم پاشید و گفت : اولا اشکالی نداره که گفتی خانوم فرهمند ، بالاخره خود دوست فضولت می فهمید چه خبره ....... دوما شما غلط میکنید درس من رو غیر حضوری کنید ....... سوما امشب قصدم رو از اینکه به عنوان یک مرد نامحرم این کار را رو میکنم میگم . بعد کمی به اطراف نگاه کرد : امشب بعد از صرف شام تو رستوران هتل می بینمتون . در ضمن از تنبیهم منصرف شدم نیازی به نوشتن نیست . خواستم جوابش رو بدم که با یک حرکت از جاش بلند شد و رفت . مریم که روحش در جلسه بود ولی فکرش در کنار ما زود به حرف اومد : چی داشتین بلغور می کردین ؟ از فکر اینکه کیایی به مریم گفته بود فضول خنده ام گرفت . اما خنده ام را خوردم : جناب روانی خان با ما دو نفر بعد شام تو رستوران کار دارن . مریم با ذوق وافری گفت : یعنی چیکار داره حتمن میخواد یه چشمه دیگه از خودشو رو کنه . جمله مریم که تمام شدم دیدم اناهید مجد جای خالی کیایی رو پر کرد و رو به من گفت : خوبی کیانا جان . در جوابش گفتم : ممنون از اینکه احوال پرس ما هستی . اناهید با کمی من من گفت : راستش میخواستم اگر مایل باشی کمی بیشتر با هم‌ اشنا بشیم . هم توی درس میتونیم دوستای خوبی باشیم و هم کارای دیگه . منظورش از کارای دیگه رو نفهمیده بودم . که گفت : راستی کیانا جون ازدواج کردی ؟ یعنی منظورم اینه که متاهلی ؟ با خجالت گفتم : نه که گفت : چه عالی هرچی میتونی درست رو ادامه بده چون ادم وقتی شوهر میکنه دل و دماغ درس خوندن نداره عزیزم ....... درست مثل خودم . بعد ادامه داد : راستی چند سالته کیانا جون ؟ گفتم : بیست و سه ..... رمان زیبای عشق در همین نزدیکی() ۴۰۰ پارت هست و روزانه توی همین کانال پارتگداری داریم . توی کانال وی ای پی همه ی پارت ها گذاشته شده. هزینه عضویت فعلا ۳۰ هزار تومان هست و به زودی به ۴۰ هزار تومان افزایش پیدا میکنه. پس زودتر برای عضویت اقدام بفرمایید🌸 https://eitaa.com/joinchat/3223388388C6388116db8 شرایط وی ای پی 👆👆 🌿 ادامه دارد ... @kashaneh_mehrr 🌿 منتظر فصل دوم این رمان از همین کانال باشید. دوست عزیز : نشر و کپی برداری از این رمان به هر دلیلی پیگرد قانونی و الهی دارد . 🌿 🌼 🍃🌼 🌼🍃🌼🍃 🍃🌼🍃🌼🍃🌼 🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃