پشت دروازه شام کنیزی آمد
پیش کاروان اسرا و پرسید:
«من آمدهام برای خانم خبر ببرم.
در شهر پیچیده که کاروانی از اسرا
میآیند. آمدهام بپرسم این شلوغی
چیست و شما کی هستید. در کدام
جنگ اسیر شدهاید؟» زینب علیهاسلام
از کنیز پرسید:«خانمِ تو اسمش چیست؟»
کنیز گفت:«اسمش حمیده است. از
طایفه بنیهاشم.» زینب علیهاسلام
فرمود:«حمیده را میشناسم. سلامم را
به او برسان و بگو من زینبم، دختر
علی پسر ابوطالب. آن سرهای روی
نیزه سر برادرها و برادرزادههایمست.»
حرف زینب تمام نشده بود که کنیز
فریادی زد و افتاد. جانش نتوانست
ایـن ماجرا را تحمل کند و پرید. زينب
مشغول کنیز بود که دید زنی افتان و
خیزان میآید. ناخن به صورت میکشد
و صورتش خونیست. زینب آغوشش
را باز کرد برای حمیده که خبردار شده
بود و خودش آمده بود ولی تاب و
تحمل حمیده هم تا پیش پای زینب بود.
وقتی رسید جلوی پای زینب افتاد و
او هم از دنیا رفت. حق داشتند بمیرند
و چه صبری داشت زینب!
- کتاب' قصه کربلا
#کانالراسالحسینعلیهالسلام
🆔
@hossinemazlom