روایت قسمت اول روز اولی که تصمیم گرفتم توی کانال برای موکب پول جمع کنم، فقط یه نیت داشتم؛ نذر برای امام زمان، به نیت تعجیل در فرج، حتی اگر شده چند ثانیه. اما کم‌کم که موکب راه افتاد، خُدام از سر محبت به مردم می‌گفتن: «بفرمایید نذری امام حسینه… بفرمایید چای نبات امام حسینه… غذای امام حسینه…» من چیزی نمی‌گفتم. با خودم می‌گفتم این مردمی که این شب‌ها تو خیابونن، سربازهای امام زمانند و ما فقط خادمِ سربازهای آقاییم. فرقی هم نمی‌کنه نیت این نذری برای کدوم معصوم باشه؛ همه‌شون یک نور واحدن. تا اینکه یکی از خدام خوابی دید. می‌گفت: «دیدم تمام موکب‌مون سبز شده و وسط موکب یه پرچم بزرگ نصب شده که سرِ پرچم به آسمون وصل بود. روی پرچم نوشته شده بود: «یا اباصالح المهدی» خوابش رو به فال نیک گرفتم اما نه به عنوان حجت! تا اینکه... چند روز بعد؛ یکی دیگه از خادم‌هامون بی اطلاع از خواب خادم قبلی، اومد دم گوشم گفت: «من دیشب خواب دیدم که امام رضا و امام زمان با هم وارد موکب‌مون شدن. آقا امام زمان دقیقاً همون جایی ایستادن که ما معمولاً می‌ایستیم و خودشون با دست‌های خودشون شروع کردن با لبخند برای مردمی که از تجمع برمی‌گشتن چای نبات می‌ریختن.» بعد ادامه داد: تو هم یه لیوان از اون چای برداشتی و گفتی: «به‌به، بدون نبات هم چقدر شیرینه!» باز هم این خواب رو حجت نگرفتم. تا اینکه… ادامه دارد…