وقتی اون عکسو بهم نشون دادی و گفتی «رفتم بیرون و جای تو رو خالی نگه داشتم»، بعدم دستتو باز کردی که یعنی «تو اینجایی»… نمیدونم چرا، ولی حس کردم داشتی یه چیزی یادم میدادی. اینکه آدم چطور با جای خالیِ یکی کنار بیاد… چطور هرجا میره، یه گوشه‌ی دلش هنوز برای اون آدم جا داشته باشه. از اون روز به بعد، فهمیدم میشه حتی وسط شلوغی هم حضور یکی رو حس کرد. میشه نبودنشو دید، ولی بازم انگار کنارت نفس بکشه. فقط… عزیزم گاهی با خودم فکر میکنم تو هم اونجا جای منو خالی نگه میداری؟ مثلاً وقتی جایی میری، یه لحظه یادت میاد که اگه من بودم چی میشد؟ یه جا برای منم توی دلت نگه داشتی؟ میدونی… فکر کردن به همین، عجیب خوشحالم میکنه. اینکه تصور کنم دوباره یه جایی نشستی و با لبخند جای بغلیت رو برای من نگه داشتی… همین فکر، تنها چیزیه که کمک میکنه روزای بدون تو رو یه کم راحت‌تر تحمل کنم.