♡ ♡♡ ♡♡♡ ادامه... شاید هم این تصور،ناشی از ضعف بینایی بوده باشد.این معلم به ما خیلی توجه کرد و ما را سمت چپ خود نشانید.ما همواره مورد توجه او بودیم. من و برادرم در این مکتب درس 《عمّ جزء》را شروع کردیم،که با آموزش حروف الفبای عربی آغاز میشد و پس از ان به آموزش جزء سی‌ام قرآن کریم می‌پرداختند و از سوره‌ی 《ناس》شروع می‌کردند. این معلم، به جز ما، با سایر شاگردان سختگیر و خشن بود، آنچه امروز از این مکتب در حافظه مانده، تندی و خشونت این مرد، و سرما و تاریکی است. من راه خانه تا محل درس را با کفشی طی می‌کردم که سوراخ بود و زمستان از سوراخ آن، آب و گل وارد می‌شد و پایم را گلی می‌کرد. از کارهای عجیبش این بود که روز پنجشنبه شاگردان را پیش از آنکه مرخص شوند، به صف می‌کرد و به آنها می‌گفت: من زیر زبان‌های شما مهر می‌زنم هر کس روز جمعه مقید به خواندن نماز باشد، اثر مهر روی زبانش می‌ماند، وگرنه محو می‌شود! بعد مهری برمی‌داشت و در مرکب آغشته می‌کرد و زیر زبان هر یک از شاگردان را مهر می‌زد! صبح شنبه قیامت بود. شاگردان در صف می‌ایستادند، زبان‌هایشان را برای بازبینی و تفتیش بیرون می‌آوردند، و برخی هم سخت تنبیه می‌شدند! من هم با شاگردان در صف می‌ایستادم و از ترس گریه می‌کردم.ترسم از کتک خوردن نبود، چون ما را احترام می‌کرد و نمی‌زد؛اما از هول و وحشتِ این صحنه به گریه می‌افتادم. ♡♡♡ ♡♡ ♡