✅سيره سیاسی و اجتماعی حضرت چيست كار اين مـرد بـا شـما؟ شـيـخ كلينى از سليمان جعفرى روايت كرده كه گفت : من با حضرت امام رضا عليه السـلام بـودم در شـغـلى پـس چـون خواستم بروم به منزلم فرمود: برگرد با من و امشب نزد من بمان . پس رفتم با آن حضرت پس داخل شد آن حضرت به خانه وقت غروب آفتاب پـس نـظـر كـرد بـه غـلامـان خود ديد مشغول گل كارى مى باشند براى ساختن اخيه براى رستوران يا غير آن ناگاه ديد سياهى را با ايشان كه از ايشان نيست فرمود چيست كار اين مـرد بـا شـما؟ گفتند: كمك مى كند ما را و ما چيزى به او مى دهيم ، فرمود: مزدش را گفتگو كـرده ايـد؟ گفتند: نه ، اين مرد راضى مى شود از ما به هرچه به او بدهيم . پس حضرت رو آورد و زد ايـشـان را بـه تـازيـانـه و غضب كرد براى اين كار غضب سختى ، من گفتم : فداى تو شوم ! براى چه اذيت بر خودتان وارد مى آوريد، فرمود: من مكرر ايشان را نهى كـردم از مثل اين كار و اينكه كسى با ايشان كارى بكند مگر مقاطعه كنند با او در اجرتش و بـدان كـه نـيـسـت احـدى كـه كار بكند براى تو بدون مقاطعه پس تو زياد كنى براى آن كارش سه مقابل اجرتش را مگر آنكه گمان مى كند كه تو كم دادى مزدش را و اگر مقاطعه كـردى بـا او پـس بـدهـى بـه او مزدش را ستايش مى كند ترا به آنكه وفا كردى و اگر زياد كردى بر مزدش يك حبه مى داند آن را و منظور دارد آن زيادتى را. - ( بحارالانوار ) 49/106. زندگانی مردمی روايت شده از ياسر خادم كه گفت : چون حضرت امام رضا عليه السلام خلوت مى كرد جـمع مى كرد تمام حشم خود را از كوچك و بزرگ نزد خود و با ايشان سخن مى گفت و انس مـى گـرفـت بـا ايـشان و انس مى داد ايشان را، و آن حضرت چنان بود كه هرگاه مى نشست بر خوان طعام نمى گذاشت كوچك و بزرگى تامير آخور و حجام را مگر آنكه مى نشاند او را بـا خـودش سـر سـفره اش ، و ياسر گفت كه فرمود حضرت به ما اگر ايستادم بالاى سـر شـمـا و شـما غذا مى خوريد برنخيزيد تا فارغ شويد و بسا مى شد كه آن حضرت بـعـضـى از مـاهـا را مـى خـوانـد عـرض مـى كـردنـد كـه ايـشـان مشغول غذا خوردنند مى فرمود بگذاريد ايشان را تا فارغ شويد. - ( الكافى ) 6/298. اجـازه نـشـسـتـن بـه فضل نداد شيخ كلينى روايت كرده از مردى از اهل بلخ كه گفت : بودم با حضرت امام رضا عليه السلام در مسافرتش به خراسان پس روزى طلبيد خوان طعام خود را و جمع كرد بر آن مـوالى خـود را از سـيـاهان و غير ايشان پس گفتم فدايت شوم ! كاش خوان طعام آنها را سوا مى كردى ، فرمود: ساكت باش ! همانا پروردگار ما تبارك و تعالى يك است و مادر و پدر و ما يك است و جزاء به اعمال است .(1) مـؤ لف گـويـد: كـه ايـن بـود حـال آن حـضـرت بـا فـقـراء و رعـايـا لكـن وقـتـى فضل بن سهل ذوالرياستين بر آن حضرت وارد شد، يك ساعت ايستاد تا آنكه حضرت سر به جانب او بلند كرد و فرمود: چه حاجت دارى ؟ عرض كرد كه اى آقاى من ! اين نوشته اى اسـت كـه اميرالمؤ منين يعنى ماءمون براى من نوشته و اشاره كرد به كتاب حبوه كه ماءمون بـه او عـطـا كـرده بـود و در آن بـود آنـچـه او خـواسـتـه بـود از مـال و امـلاك و سلطنت ، و عرض كرد به آن حضرت كه شما اولى مى باشيد از ماءمون به عـطـا كـردن بـه مـثـل آنـچـه او عطا كرده ؛ زيرا كه شما وليعهد مسلمين مى باشيد. حضرت فـرمـود: بـخـوان آن را و آن كـتـابى بود در جلد بزرگى پس پيوسته ايستاده بود و مى خواند آن را پس چون فارغ شد از خواندن آن ، حضرت فرمود: يا فَضْلُ! لَكَ عَلَينا هذا مَا اَتَّقـَيـْتَ اللّهَ عـَزَّ وَ جـَلَّ. يـعـنى اى فضل ! از براى تو است بر ما اين نوشته مادامى كه بـپـرهـيزى از مخالفت خداوند عز و جل . و حضرت به اين يك كلمه محكم كارى او را به هم شـكـسـت و تـاب آن را بـاز كـرد. غـرض آن اسـت كـه حـضـرت اجـازه نـشـسـتـن بـه فضل نداد تا آنكه بيرون رفت . 1- ( الكافى ) 8/230.