شیخُ الائمه
باز یک بارِ دگر غم بر دو چشمانش نشست
باز، زهرا در غم فرزندِ دیگر قَد شکست
باز یک بار دگر بابی زِ باب اهل بیت
سوخت در آتش، ز جهل ناجوانمردانِ پست
لیک در پشت درش اینبار زهرایی نبود
تا در آید پشتِ در، او جای مولایش ز بست
نامسلمانانِ بی دین بشکنَد دربِ حرم
جعفرش را پشت دَر ، نابِخرَدان دستش بِبَست
میکشندش مثل حیدر کوچه ها را پشت هم
می بَرَد مولایمان را سوی بند آن مِی پرست
او که القابش بوَد شیخُ الْاِمامانِ شریف
دینمان با نام او بابی دگر آرَد به دست
شیعه با او مذهبش تثبیت و پابرجا شود
بس که او می پرورَد شاگرد هایی چیره دست
حاکم جور زمان با زهر مسمومش کند
زهر اندر جان او مانند بابا بس نشست
مسلما چنگی نمی زد از برایت این غزل
گر نمی بردی تو نامِ مادری پهلوشکست
مسلم عسکری زاده
۱۴.۲.۱۴۰۳
لارستان