«دردهایم بال دارند» خواستم پرنده باشم، پرواز کنم. نمی‌گویم نشد، اما دارد دیر می‌شود... پس وقت پرواز، کِی‌ست؟ چه روزی، چه ساعتی، چه لحظه‌ای؟ شوق پرواز همهٔ وجودم را گرفته، می‌ترسم، نه از سقوط از اینکه این شوق، همانند بسیاری آرزوها، در سینه بماند و خاک بخورد... تسلیم شدم، اما نه تسلیم باخت. من از آن‌هایی‌ام که راه را، اگرچه با زخم، با اشک، با تنِ خاکی، اما ادامه می‌دهند. به‌جای یک سال، حاضر شدم چند سال صبر کنم، تلاش کنم، حتی اگر هر طلوع، فقط یک قدم پیش روم. گاهی از حالِ خودم گریه‌ام می‌گیرد... اما هنوز: خدا هست، نگاهِ رحمان و رحیمش هست، نشانه‌ها هست. و من، زخم‌خورده‌ام شاید، ولی ناامید؟ هرگز. بارها زمین خورده‌ام، ولی بارها، دستی از جنس نور، مرا بلند کرده... حالا... غرق سکوتم. چشمانم درد دارند، اما هنوز به آسمان نگاه می‌کنند. هنوز، بال‌هایم جان دارند. تا وقتی چشمم به آسمان است، زمین مرا شکست نخواهد داد. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ـ ـ ـ ـــــــــــــــ❁ــــــــــــــــ ـ ـ ـ 🌻⃟✨⸾ جواهرانه💎 ـ ـ ـ ـــــــــــــــ❁ــــــــــــــــ ـ ـ ـ ♡               ♡ @javaaheraneh