┄━━━•●❥-﷽-❥●•━━━┄ آخه مگه میشه! تو‌ سیاهی شب، با اون سرعت سرسام‌آور، اونم دنده عقب! هر لحظه منتظرم مستقیم به ته دره اون طرف پیچ سقوط کنیم. نزدیک پیچ می‌رسیم، بابا به سرعت فرمون رو می‌پیچونه، لاستیک‌های ماشین روی خاک‌های پر از سنگزیزه جاده سر می‌خورن. اما بالاخره بعد از لحظات به شدت نفس‌گیر، هم پیچ و هم شیب تند بعدش رو همون‌طور پر سرعت و دنده عقب تا یه نقطه هموارتر، طی می‌کنیم. بابا نور ماشین رو به جاده انداخته تا مسیر رو برای مامان‌اینا روشن کنه. چهار چشمی نگاهم به جاده هست. بالاخره از پایین جاده پیداشون میشه و همگی نفس راحتی می‌کشیم. مجدد همگی فشرده و روی هم سوار می‌شیم و این بار با خیال آروم به سمت خونه راه می‌افتیم. اون‌قدر تو همین نیم ساعت، فشار سنگین استرس رو تحمل کردم که خستگی بهم چیره می‌شه و نمی‌فهمم چطور خوابم می‌بره. با توقف ماشین چشم باز می‌کنم و می‌بینم رسیدیم جلوی خونه. بی حرف، پشت سر بقیه پیاده و وارد خونه می‌شم. هنوز اون‌قدر خسته هستم که باقی خوابم رو تو خونه ادامه بدم. رمان اختصاصی کانال جوانه نور ✍به قلم م. بابایی ⛔️ کپی شرعا اشکال دارد ⛔️ •┈••✾🍃🌼🌺🌼🍃✾••┈• 🔰 اینجا جوانه نور، کانالی ویژه نوجوانان: ✔️ ایتا👇🏻: https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac ✔️ گروه سوم واتساپ👇🏻: https://chat.whatsapp.com/HLHpIsmvHG00KS3n9vSUVy