🍁🍂جَــزْرِ تــَـنـْـھــاٰیــے🍂🍁
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺💍༻๏◉ فاطمه صداقت حس خفته #قسمت_
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺💍༻๏◉ فاطمه صداقت حس خفته ◉๏༺💍༻๏◉ صبح بارانی روز جمعه پر از حس‌های زیبا بود. خانه صفدر شب گذشته مهمان‌هایی را به خودش دیده بود که بسیار متین و با شخصیت بودند. چقدر صفدر و اعظم راضی بنظر می‌رسیدند. سهیل پسر آقا و نجیبی بود. معتقد بود. اهل خدا و پیغمبر بود. حتما می‌توانست مریم را خوشبخت کند. خانه قلی زاده ها دوباره داشت مهیای عروسی می‌شد. پدر بعد از خواندن نماز صبح نشسته بود گوشه پذیرایی و داشت فکر می‌کرد. کبری و رحیم با هر وضعی که بود خوشبخت بودند و دعوا و مرافعه‌ای نداشتند. سه فرزند داشتند. رحیم با کم و کاستی مالی که داشت، توانسته بود آبرومندانه و خوشبخت زندگی کند. توانسته بود کبری را راضی نگه دارد. آن‌ها یکبار هم دعوایشان نشده بود.‌ رحیم مرد عاقلی بود و کبری زنی تودار. لیلا و محمد هم با هم خوشبخت بودند. محمد کارمند بود و توانسته بود زندگی متوسط و خوبی برای لیلا درست کند. محمد هم سرسنگین و آرام بود. حالا سهیل هم که آمده بود انگار شبیه رحیم و محمد بود؛ مودب، مهربان، سربه زیر، متین، نجیب. پدر اما با یادآوری سارا و حرف‌هایش، دعواهایشان ابتدای زندگی، قلبش درد گرفت. نگران سارایش بود. پدر یادش آمد که بهرام را خودش به خانه‌شان راه داده است. خودش به دخترش پیشنهاد داده که سارا قبول کند. بیشتر از این‌ها، وجدان دردش از جای دیگر بود. از جلز و ولز کردن‌های سارا روزهای آخر صیغه‌شان بود که پیشش آمد اما او حرف را عوض کرد چرا که بدش نمی‌آمد با بهرام فامیل شود. حالا با یادآوری آن روزها، روزهایی که درست سال گذشته همان موقع‌ها داشتند اتفاق می‌افتادند، قلبش تیر کشید. خودش را باعث و بانی بدبختی دخترش می‌دانست. -سلام بابا. این‌جا نشستین؟ سارا به عادت هر روز صبحش که برای بهرام صبحانه حاضر می‌کرد، بعد از نماز نخوابیده بود و داشت به سمت آشپزخانه می‌رفت تا صبحانه را حاضر کند. -سلام دختر بابا. بله این‌جا نشستم. دیگه باید کم کم برم. امروز بار جدید می‌رسه بهرام دست تنهاست. برم کمکش. سارا با شنیدن نام بهرام و دلسوزی پدر برای کمک به او، کفری شد ولی به روی خودش نیاورد. -پس من صبحانه رو حاضر کنم. سارا به سمت آشپزخانه رفت. -سارا جان. دیشب بهرام چرا نیومد؟ سارای دلگیر و پریشان به سمت پدرش برگشت. چند قدمی جلو رفت. چطور می‌توانست بگوید بهرام پدرش را به صیاد ماهری تشبیه کرده که بهرام نهنگ را گرفته! از نظر سارا بهرام کوسه‌ای بود که با دندانه‌های تیز حرف‌هایش، بر دل سارا خط و خش می‌انداخت. -بهش گفتم، گفت خیلی اهل مهمونی‌های رسمی نیست. -باباجان، دیگه دعواتون نشده که؟ سارا دلش نیامد پدر را مکدر کند. -خوبیم بابا. نگران نباش. سریع به سمت آشپزخانه رفت تا نخواهد توضیح دیگری بدهد. دلش گرفته بود. چرا آن موقع که بال بال می‌زد و می‌گفت من بهرام را نمی‌خواهم کسی به حرف‌هایش گوش نمی‌کرد؟ ⛔️کپی و نشر به هرشکل حرام⛔️ ╔═~^-^~🍂☕️═ೋೋ @JazreTanhaee ೋೋ🍂☕️═~^-^~═╝ ‌ ‌