🌾🍃﷽🍃🌾
◉๏༺💍༻๏◉
فاطمه صداقت
حس خفته
#قسمت_98
◉๏༺💍༻๏◉
سفره را پهن و وسایل صبحانه را حاضر کرد. پدر را صدا زد. با هم دور سفره نشستند و مشغول خوردن شدند.
-میگم بهرام برای شام بیاد باباجان.
-نه نمیخواد بابا. من کلی کار دارم خونه. خودم با آژانس میرم. نمیخواد دعوتش کنی.
ادامه صبحانه در سکوت گذشت. مریم و مادر هنوز خواب بودند. صفدر صبحانهاش را خورد و بلند شد. دخترش را در آغوش گرفت.
-باباجان مراقب خودت باش.
نزدیک بود اشکهای سارا دوباره با لجبازی روی صورتش جاری شوند. به سرعت خودش را کنترل کرد. نباید پدر میفهمید؛ قلبش!
-چشم باباجون. شمام مراقب باش. کمتر به خودت فشار بیار. بگو اون سپند کمکت کنه.
پدر با تعجب سارا را نگاه کرد.
-بهرام درموردش بهم گفته. همون که ۱۳سالشه. باباش کارخونه داره.
-خیلی بچهاس بابا. تازه ازش کلی کار هم میکشیم. خیلی زرنگه. هم درس میخونه هم کار میکنه. باباش میگه باید از الان دستش تو جیب خودش باشه. اگه منم پسر داشتم حتما میذاشتمش سرکار.
صفدر با یادآوری نداشتن این نعمت، کمی ناراحت شد. از سارا خداحافظی کرد و به سمت حیاط رفت. سارا هم وسیلههایش را مرتب کرد. حالا اعظم هم بیدار شده بود. سارا با مادرش درمورد علاقه مریم به سهیل و رضایت واقعیاش حرف زد. به مادر گفت تا آخر کنار مریم و علاقهاش به سهیل بماند. مادر را بوسید. آژانس رسیده بود. سارا به سمت در خانه رفت. سوار شد و به سمت قلهک حرکت کرد.
به مقصد رسید؛ به خانه اش. خانه خودش و بهرام. از دلش گذشت کاش در این خانه بجای بهرام، با مردی زندگی میکرد که خودش انتخاب کرده و دوستش دارد. سرش را به چپ و راست تکان داد تا از این فکرهای بی سر و ته خلاص شود. داخل خانه شد. آشپزخانه را از نظر گذراند. بهرام زحمت کشیده بود و مواد فاسد شدنی را داخل یخچال گذاشته بود. حتما دیشب دوباره به رستوران رفته بوده تا شام بخورد.
چشمش افتاد به میزی به هم ریخته. چای دیروز صبحش را دید. همانطور روی میز باقی مانده بود. قاشق چای خوریاش هم داخلش بود. پوفی کرد و به سمت اتاق خواب رفت تا لباسهایش را عوض کند. دلگیریاش از بهرام سرجایش بود، ولی او هنوز زن آن خانه و همسر بهرام بود. زن بودنش اجازه نمیداد خانهاش آن شکلی باشد. میز را جمع کرد و ظرفها را شست. تمرینهای نقاشیاش را هم انجام داده بود. تصمیم گرفت دستی به سر و روی خانهاش بکشد. حداقل دو سه ساعتی از فکر و خیال نجاتش میداد.
غروب جمعه همیشه دلش را ریش ریش میکرد. لحظههایی بود که با کندی و زجر میگذشت. سارا به عادت همیشه پشت پنجره نشسته بود و چای مینوشید. داشت به آسمان نگاه میکرد که ناگهان در خانه باز شد. بهرام آن ساعت از روز بعید بود به خانه بیاید. سارا با خونسردی مشغول دیدن صحنه روبرویش بود. در بزرگ خانه باز شد و ماشین شاسی بلند واردش شد و در بسته شد. سارا نشسته بود. مرد قد بلند و خوش پوش از پلهها بالا آمد. سارا نشسته بود. در پذیرایی باز شد. سارا نشسته بود. مرد قد بلند سلامی کرد. کفشهای خانم خانه را پشت در دیده بود. لامپهای روشن را دیده بود. چه کسی میتوانست باشد غیر از سارای با سلیقه و حرف گوش کن؟
⛔️کپی و نشر به هرشکل حرام⛔️
╔═~^-^~🍂☕️═ೋೋ
@JazreTanhaee
ೋೋ🍂☕️═~^-^~═╝