چای عراقی مجموعه داستان گروهی اربعین ناشر:دفتر نشر معارف گزیده اردل را همانطور لخت، با ملافه زیرش بلند کردم و بردم گذاشتمش روی صندلی عقب پراید هاچ بک قراضه ام. لیشش از کنار دهنش راه افتاد و با چشم هایش حرف زد. انگار که پرسید کجا؟ گفتم: «اردل جان! می رویم یک جایی که خوب خوب بشوی. می رویم پیاده روی اربعین. پسرگلم را می نشانم توی ویلچر و خودم پیاده تا خود کربلا ویلچرت را هل می دهم.» مهربان شده بود؛ درست مثل وقت هایی که تاول های پشتش می ترکید و زار می زد و ... 🆔جهت سفارش به آیدی مراجعه کنید: 👇👇👇👇 @Patogshohada شماره تماس +989373925623 💠کانال پاتوق کتاب ‌ انتشار بدون ذکر لینک زیر جایز نمی باشد https://eitaa.com/joinchat/4128702483C3f66436fd7