خدایا همه درست است روزی مردی زیر سایه درخت گردویی نشـــست تا خســــتگی در کُند در این موقع چشــمش به کدو تنبل هایی که آن طــــرف ســبز شده بودند افتاد و گـــــفت: خدایا! همه کارهایت عجیب و غریب است ! به این بزرگی را روی بوته‌ای به این کوچکی می رویانی و به این کوچکی را روی درخـــت به این بـــــزرگی همین ڪه حـــرفش تـــمام شد: گـردویی از درخت بر سـرش افتاد مرد بـــــلافاصله از جاجـست و به آسمان نظر انداخت و گفت: خدایا خطایم را ببخـشای! دیگر در کارت نمیکنم چون هیچ معلوم نبود اگر روی این درخــت به جای گردو ،کدو تنبل رویانده بودی الان چه بـــلایی بر ســـــر من آمده بود. http://eitaa.com/joinchat/1273167872C3b5cc0b4b0