🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡 🌿🧡 🧡 چشمامو رو هم فشار دادم و بلند شدم رفتم تو آشپز خونه . مادربزرگم در حال پختن ماکاروني واسه شام بود. شيده هم اومد تو اشپزخونه و رو به مادر بزرگم گفت . شيده -: عزيز عاطفه ني وريريخ عره .... (داريم عاطفه رو شوهر مي ديم ) خنديدم . شيده بهم چشمک زد . مادربزرگم خنديد و گفت . عزيز -: کيمه انشالا ؟ ... (به کي؟ ) شيده -: او اوغلان که هميشه اوخويار ... اصفهان ني اوغلان ... (اون پسره که هميشه مي خونه ؟ ... اصفهانيه ) عزيز -: باخ ؟ ... ( وا؟ ) زديم زير خنده . شيده -: والله ... (بخدا ) عزيز خنديد . عزيز -: اونو هاردان تاپ ميشيز ؟ ... ) ( اونو از کجا گير اوردين ؟ ) شيده -: بيليميرن که بي عاطفه نه ايشلردن چيخير ... (نميدوني عاطفه چه کارا که نميکنه ) ما که خنديديم عزيز فهميد داريم شوخي مي کنيم ديگه چيزي نگفت . وضو گرفتم و رفتم تو اتاق خونه ي کوچيک مادر بزرگم تا نماز بخونم . نماز مغربم که تموم شد رفتم سجده و کلي دعا کردم . براي همه چي . براي زندگي خودم و محمد آخر از همه . هييييي...خدايا يعني من دارم ازدواج مي کنم ؟ ... خدا يا خودت کمک کن پشيمون نشده باشه ... سر از سجده برداشتم و بلند شدم براي نماز عشا . رکعت دوم بودم که شيدا بدو بدو پريد تو اتاق . شيدا -: عاطي بدو ... بدو ... محمد د اره زنگ ميزنه ... بدوووو ... 🧡 🌿🧡 🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡🌿🧡 ༄⸙|@khacmeraj