🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡
🧡
#رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_شصتونه
چشمامو رو هم فشار دادم و بلند شدم رفتم تو آشپز خونه . مادربزرگم در حال پختن ماکاروني
واسه شام بود. شيده هم اومد تو اشپزخونه و رو به مادر بزرگم گفت .
شيده -: عزيز عاطفه ني وريريخ عره .... (داريم عاطفه رو شوهر مي ديم )
خنديدم . شيده بهم چشمک زد . مادربزرگم خنديد و گفت .
عزيز -: کيمه انشالا ؟ ... (به کي؟ )
شيده -: او اوغلان که هميشه اوخويار ... اصفهان ني اوغلان ... (اون پسره که هميشه مي خونه ؟
... اصفهانيه )
عزيز -: باخ ؟ ... ( وا؟ )
زديم زير خنده .
شيده -: والله ... (بخدا )
عزيز خنديد .
عزيز -: اونو هاردان تاپ ميشيز ؟ ... )
( اونو از کجا گير اوردين ؟ )
شيده -: بيليميرن که بي عاطفه نه ايشلردن چيخير ... (نميدوني عاطفه چه کارا که نميکنه )
ما که خنديديم عزيز فهميد داريم شوخي مي کنيم ديگه چيزي نگفت .
وضو گرفتم و رفتم تو اتاق خونه ي کوچيک مادر بزرگم تا نماز بخونم . نماز مغربم که تموم شد
رفتم سجده و کلي دعا کردم . براي همه چي . براي زندگي خودم و محمد آخر از همه .
هييييي...خدايا يعني من دارم ازدواج مي کنم ؟ ... خدا يا خودت کمک کن پشيمون نشده باشه ...
سر از سجده برداشتم و بلند شدم براي نماز عشا . رکعت دوم بودم که شيدا بدو بدو پريد تو اتاق
.
شيدا -: عاطي بدو ... بدو ... محمد د اره زنگ ميزنه ... بدوووو ...
#هاوین_امیریان
🧡
🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡 ༄⸙|
@khacmeraj