کاش از خدا چیز دیگری می خواستم؛ تا گفتم:🔻 💥ای کاش سقف کلاس سرمان خراب شود ناگهان همه چیز به هم ریخت و همه بچه ها از کلاس زدند بیرون تا موشک بعدی آن ها را زیر آوار نبرد. 🔰معلم مان فقط داد می زد؛ مواظب باشید؛ میز و صندلی ها دست و پایتان را زخمی نکند. ▪️نمی دانم در آن طرف مدرسه؛ با موشک هایش چه بر سر مردم و خانه هایشان آورده بود؛ اما صدام توی مدرسه به نجات من آمده بود: ▫️معلم از من خواسته بود کنفرانس درس جغرافی بدهم؛ اما چون مثل همیشه بازیگوشی کرده و هیچ نخوانده بودم؛ اکنون جلوی تخته سیاه داشتم این پا و آن پا می کردم که این دعا به ذهنم رسید. 🔹دو نفر از هم کلاسی هایم بیشتر از بقیه جیغ و داد می کردند. 🔸به دل یکیشان به نام عصمت برات شده بود که موشک به خانه شان اصابت کرده است. 💥او بیشتر نگران برادر نوزادش بود. 🔰مادرش هر روز او را توی ایوان می گذاشت تا به کارهایش برسد. ▪️عجیب بود وقتی به خانه شان رفتیم؛ مردم داشتند جنازه مادرش را از زیر آوار بیرون می آوردند؛ اما برادر کوچکش توی گهواره سالم مانده بود. راوی: مرضیه قمر زاده 📚منبع: کتاب پرستار شهر؛ ص 40 و 41 💐کانال خادمین الشهدا دزفول💐 https://eitaa.com/khademin_dez