سلام ✋
این سوتی مربوط به خواهرمه 😆
تازه به سن تکلیف رسیده بودم و برای جشن تکلیفم یه روز رفتیم قم😍
من و مامانمو خواهرم که اون موقع دو سه سالش بود و تازه زبون باز کرده داشتیم تو خیابونا قدم میزدیم😚
اینم بگم که خالم تازه با یه طلبه ازدواج کرده بود و خواهر کوچولوم👼 از شوهر خالم که طلبه ی عینکی و جووونی بودخجالت میکشید😅😅
خب همینطور که میدونید توی شهر قم طلبه فراووونه و خب بعضی ها شون هم عینکی🤓🤓
خلاصه همینطور که داشتیم قدم میزدیم و صفاااا😊
خواهرم که کنار من بود خیلی آروم «مثلا میخواست توی دلش بگه که خداروشکر من شنیدم😉»
گفت: وااای عمو رسول🤦♀ «به شوهر خالم میگف» بعدش گفت:فرارکنیم 😂😂
و از ما جدا شد دویید رفت سمت خیابون که گرفتیمش 😂🤣😅
نگو چون اونجا طلبه زیاده تعجب کرده از طرفی خجالتم میکشیده🙄 با خودش گفته چند تا عمو رسول؟؟؟🤷♀
┄┅┅❅🔸🔹🔶🔲🔶🔹🔸❅┅┅┄
@khandehpak