مردی با خانواده‌اش سوار کشتی شد تا به وطن برسند. در میانه راه، کشتی شکست و همه غرق شدند، جز همسر آن مرد که روی تخته‌پاره‌ای نجات یافت و به جزیره‌ای رسید. در آن جزیره، راهزنی بی‌حیا او را دید و پرسید: «انسانی یا جن؟» زن داستان خود را تعریف کرد. راهزن قصد داشت. زن از ترس لرزید و به آسمان اشاره کرد و گفت: «از می‌ترسم.» مرد پرسید: «آیا تا به حال چنین کاری کرده‌ای؟» زن پاسخ داد: «نه، به خدا سوگند.» مرد تحت تأثیر قرار گرفت و گفت: «تو که گناه نکرده‌ای و این‌قدر می‌ترسی، من که گناهکارم باید بیشتر بترسم.» او کرد و به سوی خانواده‌اش بازگشت. --- مدتی بعد، در بیابانی با راهبی همسفر شد. هوا بسیار گرم بود. راهب گفت: «دعا کن تا ابری بر سر ما سایه اندازد.» مرد پاسخ داد: «من گناهکارم و روی دعا ندارم. تو دعا کن و من آمین می‌گویم.» راهب دعا کرد و او آمین گفت. ناگهان ابری آمد و بالای سرشان سایه انداخت. در دو راهی که از هم جدا شدند، ابر بالای سر مرد گنهکار رفت و راهب زیر آفتاب ماند! راهب متعجب شد و پرسید: «چه کار نیکی کرده‌ای؟» مرد داستان آن زن و توبه‌اش را بازگو کرد. راهب گفت: «به‌خاطر ترس از خدا، گناهان گذشته‌ات بخشیده شد. حالا مراقب آینده باش!» --- پیام داستان: ترس از خدا و توبه واقعی، حتی بزرگ‌ترین گناهان را می‌بخشد و مسیر هدایت را باز می‌کند. ترس از خدا باعث نجات از بعضی از مصیبت ها می شود. 🤝 عضویت در : از لینک زیر 👇 https://eitaa.com/khanehaye_ghoranoetrat