#بریده_کتاب
حالا تمام تن سمیر فلج شده بود. از درد و رنجی که روحش را فرا گرفته بود، نمیتوانست خلاص شود. هم سلولیها و همبندانش یکی یکی برای تسلیت و سر سلامت گفتن به دیدنش آمدند.
سمیر ناخودآگاه جملههایی میگفت و اشک میریخت و هقهق میکرد: هیچکس نمیدونه چقدر سنا من رو دوست داشت. شاید خودم هم نفهمیدم اون چقدر اسیر عشق برادر کوچکترش بود. هیچکس نمیتونه درک کنه بر من چه گذشت وقتی این نامه رو خوندم. این، حال و روز پسرک لجوجیه که اسرائیل رو به زانو درآورد و حتی توی دادگاه به زانو در نیومد؛ اما حالا زانوی غم به بغل گرفته و در سوگ خواهرش گریه میکنه.
📚
نامهای از جنوب
🆔
@khatemoqadam_ir