یک روز نوبت من بود تکبیر بگویم. کمی دیر رسیدم. یک پسره که تُرک بود، سریع رفته بود و تکبیر را شروع کرده بود. رفتم پشت میکروفن، و وسط نماز یقه‌اش را گرفتم. او هم کوتاه نیامد. من هم دیدم ضایع است، آمدم کنار. بعد از نماز آمدم بیرون. یک نصفه‌آجر پیدا کردم و جلوی در مسجد منتظر ماندم. وقتی آمد بیرون، با نصف آجر گذاشتم توی کله‌اش؛ دعوا و بزن بزن. سر این چیزها هم شرارت می‌کردم. 📚میاندار 🆔 @khatemoqadam_ir