با صدای مهدی به خود آمدم: - بیخیال، محسن! هر چی بود، گذشت. حالا از شلمچه، بیش از خاطره، چیزی باقی نمانده. همه‌ی اون‌ها رفته‌ان؛ یا رفته‌ان اون دنیا، یا توی همین دنیا، مثل بقیه دست‌وپا می‌زنن. مهدی آهی کشید و ادامه داد: فقط نمی‌دونم ما ا گه اون روزها بودیم، چی می‌کردیم؛ می‌اومدیم جبهه، یا چسبیده بودیم به میز کلاس و درس؟ گفتم: تو رو نمی‌دونم؛ اما من حتماً می‌رفتم جبهه. شاید هم شهید می‌شدم. لبخندی زد و گفت: خیلی هم مطمئن نباش، محسن جان! جان دادن، به این سادگی‌ها نیست که. خیلی سخته جان دادن. سکوت کردم و رفتم توی نخ این حرف مهدی. بارها آرزو کرده بودم کاش من هم در صحرای کربلا در کنار یاران امام‌حسین(ع) بودم و می‌جنگیدم و جان که هیچ، سر می‌دادم. سرم می‌رفت روی نیزه‌ها. سرم را می‌بردند به شام؛ کنار سر امام حسین(ع)؛ و کاخ یزید را به لرزه درمی‌آوردم. اما شاید بین آرزو و عمل، فاصله زیاد باشد. مهدی گفت: این‌که ما هم به جبهه می‌رفتیم یا نه، بستگی داشت به خالص بودن عمل‌مون. باید دید الان چقدر بین حرف و عمل ما فاصله است؛ چقدر حاضریم از مال خودمون بگذریم؛ ایثار کنیم در راه خدا؛ انفاق کنیم؛ ظلم نکنیم؛ مؤمن باشیم توی زندگی؛ چشم‌مون دنبال ناموس مردم نباشه؛ به داد آدم‌های بدبخت و گرفتار برسیم؛ و ده‌ها مورد دیگه که نشون بده مخلصیم در راه دین. من که در مورد خودم شک دارم. تو رو البته نمی‌دونم 📚صبح واقعه 🆔 @khatemoqadam_ir