❃↫🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃
✫⇠
#خاطرات_شهید_ابراهیم_همت
✫⇠قسمت :8⃣
✍ به روایت همسر شهید
☀️گفتم : " چی را؟ "
گفت :" اینکه خیلی ها سر شهید شدن حاجی قسم خوردند. او کسی نیست که ماندنی باشد. "
گفتم : " مگر من هستم؟"
گفت : " حالا با این حساب باز هم نمی خواهید با هم حرف بزنید؟ "
☀️بر سر دوراهی بودم، که چه بگویم به ابراهیم.
نمی دانست خواب دیدم ابراهیم رفته روی قله ی بلندی ایستاده دارد برای من خانه یی سفید می سازد.
نمی دانست خواب دیده ام رفته ام توی ساختمانی سه طبقه، رفته ام طبقه سوم، دیدم ابراهیم توی اتاق نشسته. دور تا دور هم خانه هایی چادر مشکی با روبنده نشسته اند.
گفتم :" برادر همت! شما اینجا چکار می کنی؟
برگشت گفت :" برادر همت اسم آن دنيای "من است. اسم این دنیای من عبدالحسین شاه زید ست. "
☀️این را آن روزها به هیچ کس نگفتم. حتی به خود ابراهیم.
بعدها، بعد از شهید شدنش، رفتم پیش اقایی تا خوابم را تعبیر کند. چیزی نمی گفت،
گفتم :" ابراهیم شهید شده. خیالتان راحت باشد. شما تعبیر تان را بکنید."
گفت :" عبدالحسین شاه زید، یعنی ایشان مثل امام حسین علیه السلام به شهادت می رسند. مقامشان هم مثل زید ست، فرمانده لشکر حضرت رسول... "
همینطور هم بود. ابراهیم بی سر بود و آن روز ها، در مجموع،فرمانده لشکر 27حضرت رسول.
☀️همین خواب بود که نگرانترم می کرد. برگشتم رفتم اصفهان، رفتم پیش حاج آقا صدیقین برای استخاره. آیه سیزده از سوره کهف آمد با این معنی که :
" آنها به خدای خود ایمان آوردند و ما به لطف خاص خود مقام ایمان و هدایت شان را بیفزودیم."
حاج آقا پایین استخاره نوشته بود که :
" بسیار خوب ست، شما مصیبت زیاد می کشید برای این کاری که می خواهید انجام دهید، ولی در نهایت به فوزی عظیم دست پیدا می کنید. "
☀️بعدها که ابراهیم می گذاشت می رفت دیر می آمد، بهش می گفتم :
" ببین استخاره ام چه خوب تعبیر شد، تو نیستی و ما هی باید فراق تو را تحمل کنیم، سختی بکشیم، دلتنگ بشویم. اخرش ولی انگار باید.... "
می خندیدم، یک جور خاصی نگاهم می کرد و هیچی نمی گفت.
☀️او آن دوری همیشگی را دیده بود و من دل به این دوری های چند روزه و چند ماهه داشتم و فکر می کردم بالاخره کنار هم زندگی می کنیم.
☀️مانده بودم چکار کنم، خسته هم شده بودم. احساس کردم دیگر طاقت ندارم.
نیت چهل روز روزه و دعای توسل کردم.
با خود گفتم : " بعداز چهل شب، هر کس که آمد
خواستگاری، جواب نه نمی شنود. "
☀️درست شب سی و نهم یا چهلم بود که باز ابراهیم آمد خواستگاری. جواب استخاره را هم می دانست. آمده بود بشنود آره. شنید.
ولی این تازه اول راه بود...
ادامه دارد...✒️
منبع: کانال سنگر شهدا
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
@khatere_shohada