#شهیدهمت به روایت همسرش 4
#قسمت_شصتوپنجم
صبح روزی که مهدی می خواست متولد شود #ابراهیم زنگ زد📞 خانه ی خواهرش. خودشان تلفن نداشتند. از لحنش معلوم بود خیلی بی قرارست. مادرش اصرار کرد بگویم بچه دارد به دنیا می آید.گفتم نه. ممکن ست بلند شود این همه راه را بیاید، بچه هم به دنیا نیاید. آن وقت باز باید نگران برگردد.🙁
مادرش اصرار داشت و من می گفتم نه. نباید بفهمد.خود #ابراهیم هم انگار بو برده بود. هی می گفت من مطمئن باشم حالت خوب ست؟ زنده ای هنوز؟ بچه هم زنده ست؟گفتم خیالت راحت. همه چیز مثل قبل ست.😢همان روز، عصر، مهدی به دنیا آمد، بیست ودوم محرم. تا خواستند به #ابراهیم خبر بدهند سه روز طول کشید. روز چهارم، ساعت سه صبح، #ابراهیم از منطقه برگشت. عوض اینکه برود سراغ بچه، یا احوالش را بپرسد، آمد پیش من😌. گفت «تو حالت خوب ست، ژیلا؟ چیزی کم و کسر نداری بروم برات بخرم؟»
گفتم «الآن؟»😕
گفت «خوب آره. اگر چیزی، هرچیزی بخواهی، بدو می روم می گیرم می آورم.»☺️
گفتم احوال بچه را نمیپرسی ؟☹️
گفت تا خیالم از تو راحت نشود نه😌☝️
راوی:همسرشهید
#محمدابراهیمهمت
#ادامهدارد...
@kheiybar