#شهیدهمت به روایت همسرش4
#قسمت_هفتادو_سوم
من هم وسایل بچه را برداشتم، درها را محکم کردم، رفتم باز خانه ی دکتر توانا. حالا دیگر غروب ها هم می ترسیدم خانه باشم. تا آسمان رنگ خون می شد از خانه می زدم بیرون.🚶یک روز خانم دکتر توانا گفت می آیی برویم بچه ها را واکسن بزنیم💉؟» رفتیم.برگشتنا آمدم خانه را مرتب کنم و جارویی چیزی بزنم که دیدم یکی از درها بازست.😰 تا رفتم طرف در دیدم اتاق به هم ریخته ست. طوری شد که دیگر نه شب خانه می ماندم نه روز. #ابراهیم گفت اینطوری که نمی شود.رفت خانمی را آورد که پیش من باشد. روزهای اول خوب بود. ولی بعدش او هم نمی ماند. می رفت🙄. اگر هم می ماند فقط دو شب یا سه شب. و من باز تنها می ماندم.موشک🚀 و توپ هم البته بود. خانه ی ما درست در تیررس آنها بود. کانال مانندی هم آن جا بود که پشتش رطوبت داشت. تمام عقرب ها🦂 از آنجا می آمدند.به خودم و خدا می گفتم «من چی کار کنم با این همه تنهایی و دزد و عقرب و موشک؟😞فروردین شد. زمزمه افتاد بین همه که دانشگاه ها می خواهد باز شود.دانشگاه ها باز شده بود باز. بخصوص رشته ی من.👌عقرب را بهانه کردم گفتم «می خواهم بروم.گفت «حالا دیگر من نمی گذارم بروی.گفتم «چرا؟😒گفت باید بمانی بعد با من بیایی.گفتم کجا؟گفت «لبنان، فلسطین.☝️ می خواهیم برویم قدس را بگیریم. تو و مهدی باید آن جا با من باشید. فکر دانشگاه را از سرت بیرون کن.😕گفتم «زیاد نمی مانم فقط چند تا واحد باقیمانده ام را پاس می کنم، فوق دیپلم را می گیرم برمی گردم.از من اصرار و از او انکار.😣😫
راوی:همسرشهید
#محمدابراهیمهمت
#ادامهدارد...
@kheiybar