در بین کوچه بود که ناگه تو را زدند در حیرتم که با چه دلی و چرا زدند؟ درپشت درچوضرب لگدسینه ات شکست مهر شکست بر جگر مرتضا زدند دلخور از این زمانه بی وفا شدم کز بغض خویش، دار و ندار مرا زدند بانوی مهربان مرا بی وجود من بی جرم و بی گنه وسط کوچه ها زدند اینان که شعله بر دل زهرای من زدند ناآشنا نبوده به ما،آشنا زدند اینگونه شد ادا به خدا مزد مصطفا ضرب لگد به پهلوی خیرالنسا زدند ای وای من که پیش علی تازیانه بر جسم ضعیف دختر خیرالورا زدند میخ دری که سرخ شدازشعله های خصم یا رب به جسم همسر شیر خدا زدند گوئید این خبر به تمامی شیعیان سیلی به روی فاطمه ام بی هوا زدند اسلام مولایی