قسمت اول:
ساعت ۹ شب بود. تو کوچه فوتبال بازی می کردیم.اسم آقا ابراهیم را از بچههای محل شنیده بودم اما برخوردی با او نداشتم. مشغول بازی بودیم. دیدم از سر کوچه شخصی با عصای زیر بغل به سمت ما می آید. از محاسن بلند و پای مجروحش فهمیدم خودش است! کنار کوچه ایستاد و بازی ما را تماشا کرد. یکی از بچه ها پرسید: آقا ابرام بازی می کنی؟
گفت: من که با این پا نمی تونم اما اگه بخواهید تو دروازه می ایستم. بازی من خیلی خوب بود.اما هر کاری کردم نتوانستم به او گل بزنم! مثل حرفه ای ها بازی می کرد. نیم ساعت بعد،وقتی توپ زیر پایش بود گفت: بچه ها فکر نمی کنید الان دیر وقته،مردم میخوان بخوابن! توپ و دروازه ها را جمع کردیم. بعد هم نشستیم دور آقا ابراهیم. بچه ها گفتند: اگه میشه از خاطرات جبهه تعریف کنید. آن شب خاطره عجیبی شنیدم که هیچ وقت فراموش نمیکنم. آقا ابراهیم می گفت:در منطقه غرب با جواد افراسیابی رفته بودیم شناسایی. نیمه شب بود و ما نزدیک سنگرهای عراقی مخفی شده بودیم. بعد هوا روشن شد. ما مشغول تکمیل شناسایی مغازه دشمن شدیم.همینطور که مشغول کار بودیم یک دفعه دیدم مار بسیار بزرگی درست به سمت مخفیگاه ما آمد!
مار به آن بزرگی تا حالا ندیده بودم.نفس در سینه ما حبس شده بود. هیچ کاری نمی شد انجام دهیم. اگر به سمت ما شلیک میکردیم عراقیها میفهمیدند،اگر هم فرار میکردیم عراقیها ما را میدیدند. ...
ادامه در پست بعد....
♥️
@khaterateshohada3 📚
http://eitaa.com/joinchat/1292173417C042b4a0733