مادر جان وقتی به تو می‌اندیشم از دستان تهی‌خویش شرمسار میشوم و بغضی که‌ هَـر اَز گاه میهمان گلوی خشک و گرفته‌ ام است آرام‌ می‌شکند وبر پهنای صورت گنه‌ کارم جاری می‌ شود. با این شبنم‌های دل گرفته‌ام وضوی عاشقی می‌ گیرم و به‌ یاد تو که نگین آفرینش عالمی می‌نگارم ، باشد که قبول‌ آید. زیر لب زمزمه می‌ کنم: وضو گرفت‌ دلم‌تا دوباره‌ قصه‌ بگوید، فقط غزل بسراید ، به‌ نذر حضرت زهرا ... ─┅━━•۞⊱✿⊰۞•━━┅─ @m_freelancer