منیر:
من کیستم.....؟؟؟؟؟؟
آنگاه که ذره ای بودم در کمال آسودگی 🍃....
چه میدانستم زمین کجاست؟؟!
و زمینی ها که هستند؟؟؟🥺🥺🥺
شنیدم امر پروردگارم را،
با نهاایت قدرت
با نهاایت مهرربانی...
امربود و من چاره ای جز اطاعت نداشتم😔
گویا میدانست چه خواهدشد!
گویا میدانست مقصد کجاست!
و
چه خووب میدانست.
نگاهِ نگرانم رادید، نگران تر شد🥺
صدایم زد
و در آغوشم کشید،
خاطرم را آسود.
بغضِ نگاهش را دیدم
و انگاه که از آغوشش بیرون آمدم
سرااسر آسوده شدم
آرام گرفتم.
نگاهم به سمتِ چپِ سینه ام افتاد
سراسر نور بود...
نورٌعلی نور بود.
بی هوا، دستم را روی قلبم گذاشتم
لبخندش را دیدم که
از سرِ رضایت بود. 😊
اینباربا آرامش و باخیالی آسوده سفرم را شروع کردم.
با لبخندش به من فهماند
هررجای این زمین باشی
و در طولِ این سفر همواره در کنار تو
ونزدیکتر از رگِ گردن تو هستم.
و این چنین سفرم آغازشد.
اما افسووس😔....
آنقدر محوِ شگفتی های زمینش شدم که مدتی فراموشش کردم💔
فراموش کردم برای چه آمده ام!!!؟
انگاه
سرگردان شدم.
با سرگردانی و حیرانی به دنبال
❤️ او❤️
گشتم...
و از هررکسی
و از هرر دری
برای یافتنش پرسیدم.
ناگهان
ندای درونی ام به سخن آمد.
وقتی با تمااام وجودم با آن ندا گوش دادم...
فقط
❤️ او❤️
را دیدم
و خودم را فراموش کردم
و فهمیدم
من
❤️او ❤️شده ام
من
❤️ او❤️ هستم.... ❤️🍃