داستانی از مثنوی داستان دزد و صاحب خانه شخصی دزدی در خانه دید، خواست او را بگیرد، دزد گریخت، دو سه میدان به دنبال او دوید و نزدیک بود بگیردَش که دزدی دیگر فریاد برآورد : «آی دزد، آی دزد !!» صاحب خانه از ترس اینکه دزدی دیگر به خانه ی او آمده و ممکن است به زن و بچه ی او صدمه ای بزند دست از آن دزد برداشت و سراسیمه به سوی خانه دوید. صاحب خانه پرسيد : «دزد کو، دزد کو ؟» دزد فریادگر پاسخ داد : «بیا رد پای آن دزد را به تو نشان دهم، بیا این ردپا، برو تا به دزد برسی.» صاحبخانه گفت : «احمق چه می گویی ؟ من خودم دزد را پیدا کرده بودم می خواستم بگیرمش که تو فریاد کردی دزد، من هم او را رها کردم. حالا می گویی این رد پای دزد است.» دزد خودش با فریاد آی دزد از گرفتارشدن می‌گریزد😳 حکایت فیلترشکن و VPN 👇👇 @madarane_1    ایتا t.me/madarane_2   تلگرام