#شعر
🥀آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد…
بغضی میان سینه من جا گرفت و بعد…
🖤وقتی که ذوالجناح بدون تو بازگشت
این دخترت بهانه بابا گرفت و بعد …
🥀ابری سیاه بر سر راهم نشسته بود
ابری که روی صورت من را گرفت و بعد...
🖤انگار صدای مادری دلخسته می رسید
آری صدای گریه ی زهرا گرفت و بعد...
🥀همراه آن صدا تمامیِّ کودکان
ذکر محمدا و خدایا گرفت و بعد...
🖤هر کس که زنده بود از اهل خیام تو
مویه کنان شد و ره صحرا گرفت و بعد...
🥀دور از نگاه علمدار لشگرت
آتش به خیمه های تو بالا گرفت و بعد...
🖤پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
🍃یاسر
@mahdie_ardakan