عاقبت امل نبودن 6 خیلی بهم برخورد ولی چون سهیلو دوست داشتم هیچی نگفتم اومدن خواستگاری ولی دوتا خانواده مخالف صد در صد بودن با هزار مصیبت راضیشون کردیم بالاخره باهم ازدواج کردیم همه چی خیلی خوب بود به جز وقتایی که میخواستیم بریم بیرون همش بحث داشتیم میگفت مثل اُمُلا نگرد آبرومو نبر اون چادر چیه میپوشی بهش میگفتم تو منو اینجوری دیدی و پسندیدی الان نباید مخالفت کنی گفت برو بابا کی از چادرت خوشش اومد ازاینکه کسی نتونسته بود باهات دوست بشه خوشم می اومد الانم دیگه لازم نکرده چادر بپوشی مانتویی شدم ولی سعی میکردم حجابم رعایت کنم، خانواده ی خودم باهام سرسنگین شدن روزها گذشت خدا بهمون یه دختر داد یه روز شوهرم اومد خونه گفت دیگه از این کارات خسته شدم دیگه نمیخوامت من کنار تو آرامش ندارم یکی پیدا کردم که مثل تو امل نیست وقتی این حرفو زد خیلی دلمو شکست ادامه دارد... کپی حرام ❌ ╭—═━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━═ @mahfeleemamreza ╰═—━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━—═╯