🌹﷽🌹 🌷🍃 🍃🌷 🌺 🌺 🎋 🎋 ✍سنندج که آزاد شده بود، رفته بود زندان. وقتی وارد شده بود، رفته بودسر وقت یکی از کومله ها. طرف رنگش پریده بود. فکر کرده بودمی خواهد ببرد، اعدامش کند. رفته بود، زده بود روی شانه اش. گفته بود بفرمایید بنشینید. خودش هم نشسته بود بین زندانی ها. داد زده بود چایی. چایی بیارین. 🕊🌺🕊🌺 ✨👈یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 58🌴