لرزش دوم، فقط صدا نبود. جابجایی استکان تا حد اصابت به قندان را نمی‌شد پای توهم گذاشت. ذهنم درگیر شد؛ ولی به خاطر هیجان فوتبال، موضوع سریع از خاطرم رفت. اواخر نیمه‌دوم بود که یک لحظه تمام چراغ‌ها و تلویزیون خاموش و روشن شدند. لرزشی وجود نداشت. استکان و قندان از روی میز سُر خوردند. هم‌زمان با صدای شکسته شدن‌شان، لامپ‌ها روشن شدند. برق آمد. سه‌چهار ثانیه بیشتر طول نکشید. ترس سراسر وجودم را گرفته بود. عرق سردی روی پیشانی‌ام نشسته بود. 💊 برشی از کتاب 🌱با ما همراه باشید 📌 🆔https://eitaa.com/joinchat/2698969090C016534d7d8