لبخند دراوج دردمندی🙂 ✍🏻بار اولم بود که مجروح می‌شدم و زیاد بی تابی می‌کردم. یکی از برادران امدادگر بالاخره آمد بالای سرم و با خونسردی گفت: «چیه، چه خبره؟ تو که چیزیت نشده بابا! تو الان باید به دیگران هم روحیه بدهی، آن وقت داری گریه می‌کنی؟! تو فقط یک پایت قطع شده! ببین بغل دستی ات سر نداره و هیچی هم نمی‌گه.» 🔹این را که گفت بی اختیار برگشتم و چشمم افتاد به بنده خدایی که شهید شده بود. بعد توی همان حال که درد مجال نفس کشیدن هم نمی‌داد، کلّی خندیدم. خاطرات شیرین خاطرات جبهه 🌸🍃