#خاطرات_تربیتی | تاثیر وعظ
🔸سالها پیش در آخرین سفری که مرحوم ابوی ما به تهران تشریف آورده بودند، آقای فلسفی آمده بود و از ایشان دیدن کرده بود و ما هم میخواستیم به بازدید آقای فلسفی برویم؛
با مرحوم ابوی آمده بودیم سر خیابان دولت و منتظر تاکسی بودیم؛ بعد از مدتی یک ماشین شخصی ایستاد، راننده گفت: کجا میروید، من شما را میرسانم. ما هم سوار شدیم؛
بعد خودش شروع کرد به صحبت کردن راجع به این که من چرا شما -روحانی ها- را سوار کردم؛
🔹او که ما را نمیشناخت، گفت: من به شما آقایان -روحانی- خیلی ارادت دارم و علاقهمند هستم و اصلا من زندهشده به دست یکی از شما هستم.
👌من و پدرم اختلاف داشتیم. اختلافمان آن قدر شدید شد که به دشمنی شدید منجر شد به گونهای که تصمیم گرفتم پدرم را بکشم؛
در همان اوقاتی که تصمیمم قطعی شده بود و دنبال فرصتی بودم، یک روز در خیابان حرکت میکردم که صدایی از بلندگو به گوشم رسید؛ نمیدانم چه شد، مثل این که این صدا من را به سوی خود کشاند؛ با این که کار داشتم، گفتم ببینم این کیست که حرف میزند؛ رفتم، دیدم سیدی بالای منبر مشغول صحبت است. نشستم و چون عجله داشتم به حالت نیمخیز نشستم که دو سه کلمه گوش کنم و بروم؛
دیدم راجع به روابط و حقوق پدر و فرزند صحبت میکند؛ خیلی برایم گرم و دلنشین بود. گوش کردم، گویی اصلا این سید از ماجرای من و پدرم خبر دارد و تمام جزئیات ماجرای من را طرح میکند؛ مجموع وظایف پدر نسبت به فرزند و فرزند نسبت به پدر را بیان کرد و من سرگذشت خودم را در حرف های او یافتم. تا آخر نشستم. آنچنان مجذوب شدم که وقتی از منبر پایین آمد دنبال او را گرفتم و هرجا که منبر میرفت به دنبالش میرفتم. به همین دلیل، از تمام آن تصمیم ها منصرف شدم و با پدرم هم رفیق شدیم. و حالا من میبینم که اصلا زندهشده این آدم هستم. (ایشان مرحوم آقا سید مهدی قوام بوده، خدا رحمتش کند.) بنابراین شما آقایان (روحانی) به گردن من حق حیات دارید؛
🔸توجه کردید که یک جمله چگونه میتواند سرنوشت انسانی را به کلی تغییر دهد؟!
📜منبع:
👈آشنایی با قرآن (شهید مطهری)، ج 12، ص 46
@moallem_khallagh
┄┄┅🍃🌸♥️🌸🍃┅┅┄
✅سید مهدی قوام
https://eitaa.com/meighanjavan100👇