💠داستان
#جن باغ رفیقم
یکی رفیقام تعریف میکرد رفته بودن باغ رفیقشون همه تو کلبه بودن این اومد بیرون تفن حرف بزنه
دید دوتا چشم ته باغ معلومه!
گفت: جواد مث چشمای گربه دیدی نور توش میوفته برق میرنه!
جون خواهرش قسم میخورد. وقتی حرف میزد دستاش میلرزید و استرسی شده بود
گفت رفتم جلو. چراغ قوه از تو ماشین برداشتم همونجوری با تلفن حرف زدن رفتم طرفش
دویست متر رفتم
دیدم بیرون حصار یه پیرزن با دو سه متر قد وایساده زل زده به من
همینجوری پشت تلفن به لکنت افتادم بسم الله گفتم نرفت صلوات فرستادم نرفت اخه قبلش بیگانه بودم با این اسما
زنه لاغر و قدبلند. خیلی قدبلند
سه چهار ثانیه نگاش کردم خودمو جمع کردم دویدم با تمام سرعت سمت کلبه
با داد که بچه ها جون مادراتون توروخدا کمک... بچه ها ریختن بیرون
زبونم بند رفته بود با دست علامت دادم رفتن جلو دیدن نیست چیزی
خودم دوباره رفتم دیدم دیگه نبود
حاجی وقتی اینارو برام میگفت اینقدر خودش ترسیده بود چشماش پر وحشت شده بود گفت بعضی شبا کابوس نیبینم همون میاد جلو چشمم