داود دیگر هیچ حرفی نزد و نیم ساعتی که آنجا بود، با نیلوفر بازی کرد و سجاد را می‌خنداند. بعدش هم خداحافظی کرد و رفت. وقتی داود رفت، هاجر که داشت ناهار آماده میکرد چشمش به نیلوفر افتاد. از نیلوفر پرسید: «نیلوجونم! دایی داود دیگه چیا ازت پرسید؟» نیلوفر که داشت عروسکش را می‌خواباند، انگشتش را جلوی دهانش گرفت و به معنای هیس به مامانش گفت: «هیس! دارم بچمو می‌خوابونم!» هاجر لبخندی زد و همین طور که از حالات نیلوفر که داشت عروسکش را روی پاهایش میخواباند خنده‌اش گرفته بود، دوباره آهسته سوالش را تکرار کرد: «پرسیدم دیگه چیا به دایی گفتی؟» نیلوفر که با صدای تهِ گلو حرف میزد تا عروسکش بیدار نشود، همان‌طور که پاهایش را تکان میداد گفت: «دایی ازم پرسید چه غذایی خیلی دوس دارم؟ گفتم چلوگوشت. بعدشم پرسید کی خوردیش؟ گفتم یادم نیست. نگفتم گوشت نداریم. مگه من دهن لقم؟» هاجر به فکر فرو رفت. آرام به خودش گفت: «پس به خاطر همین بود که داود وقتی می‌خواست آب بخوره، مثلا اشتباهی به جای درِ یخچال، درِ جایخی و جاگوشتی رو باز کرد!» آهی کشید و به فکر فرو رفت. شب شد. وقتی داود از مسجد و بسیج به خانه رفت، سرِ سفره، اوس مرتضی از داود پرسید: «از هاجر چه خبر؟ رفتی پیشش؟» داود گفت: «آره. خیلی خوب بود. نیلوفر هنوز بلد نیست بگه اوس مرتضی. میگه موس مُمتضی!» اوس مرتضی خنده‌ای کرد و دلش برای نوه شیرین زبانش غنج رفت. نیره‌خانم پرسید: «تا اونجا بودی، منصور هم اومد؟» داود که سرش پایین بود تا با مادرش چشم به چشم نشود و دروغی که میخواهد برای دلخوش کردن او بگوید، ضایع نشود، گفت: «نه. بنده خدا درگیر کار و این چیزاس لابد.» آن شب گذشت. یکی دو هفته بعد، دوباره داود به خانه هاجر رفت. دوباره دید هاجر درگیر نماز است. اما اینبار هاجر که می‌دانست داود می‌داند، راحت‌تر نماز می‌خواند و دیگر خیلی تلاش نمی‌کرد که داود نبیند و نفهمد. وقتی هاجر نمازش تمام شد، دید داود در آشپزخانه است و با نیلوفر دارند چایی درست می‌کنند. اینقدر هاجر از این رابطه دایی و خواهرزاده خوشش آمده بود که همانجا ایستاده بود و آنها را نگاه میکرد. -دایی! چاییشو بیشتر بزن! -نه دایی. کافیه. هر کسی یه استکان بخوره کافیه. -خب تو مهمونی. اجازه داری دو تا بخوری. -اِ ؟ از کی تا حالا شما باید به من اجازه بدی که یکی بخورم یا دوتا؟ -اینجا خونه ماس. برو دومیش خونه موس‌ممتضی بخور! داود خنده ای کرد و گفت: «دایی دوباره اسم بابا بزرگو بگو!» نیلوفر هم خندید و گفت: «موس‌مُمتضی!» هاجر هم خنده‌اش گرفته بود. چایی آماده شد. اینبار یه کاسه شکلات هم کنارش بود. هاجر گفت: «داود چرا زحمت کشیدی؟» -چی؟ آهان. شکلاتو رو میگی؟ اینا تبرکه. مال شبِ جشنِ چند شب پیش هست که تو مسجد مراسم بود. هر چی شکلات جلوم میفتاد و جمع میکردم، به نیت تو و این بچه‌ها جمع کردم. @Mohamadrezahadadpour هاجر خیلی از این حرف داود خوشش آمد. سجاد که تازه می‌نشست و سر و صداهای نامفهوم میکرد و گاهی هم ادای آدم‌بزرگ‌ها را درمی‌آورد، حسابی آنها را مشغول کرده بود. طوری داود آن چند دقیقه با نیلوفر و سجاد شوخی کرد و همگی دورِ هم خندیدند، که پس از ماه‌ها هاجر که خنده‌ی بلند و از ته دل یادش رفته بود، خنده به صورتش آمد و ذوق بچه‌هایش میکرد. وقت رفتن شد. داود همین طور که داشت کفشش را می‌پوشید رو به هاجر گفت: «راستی آبجی! کتابِ احکام را گذاشتم کنار تلوزیون. بردار و بخون تا اشتباه نخونی و نماز مردم گردنت نیفته.» -باشه. خیلی لازم داشتم. دستت درد نکنه. -یه سوال دیگه! چند ماه مونده نماز بنده خدا را تموم کنی؟ -تقریبا شش هفت ماه دیگه مونده. ادامه👇