نام کتاب : دانشنامه امام هادی علیه السلام نویسنده : جمعی از نویسندگان جلد : 1 صفحه : 24
آگاهی امام هادی از شهادت پدر
صفار با سند خود از برادر رضاعی امام جواد علیهالسلام نقل میکند که گفت:
امام هادی علیهالسلام با مربی خود ابوزکریا نشسته بود، و امام جواد علیهالسلام در بغداد بود، امام هادی علیهالسلام از لوح برای مربی خود میخواند که ناگهان سخت به گریه افتاد، مربی پرسید! چرا گریه میکنی؟ پاسخ نداد، و فرمود: بگذار به اندرونی بروم، اجازه داد، حضرت علیهالسلام به اندرون رفت و ناگان شیون و گریه از خانه او برخاست، سپس بیرون آمد، ما علت گریه را پرسیدیم، فرمود: هم اکنون پدرم از دنیا رفت. پرسیدم: چگونه دانستی؟ فرمود: از شکوه و کبریایی خدا آنچنان بر جانم نشست که پیش از این سراغ نداشتم، از این رو پی بردم که او در گذشته است. و ما تاریخ شهادت امام جواد علیهالسلام را پی گرفتیم دیدیم همان لحظه بوده که او فرمود. و نیز با سند خود از هارون بن فضل نقل میکند که گفت:
در آن روزی که امام جواد علیهالسلام از دنیا رفت، امام هادی علیهالسلام را دیدم که فرمود: انا لله و انا الیه راجعون، امام جواد علیهالسلام درگذشت. پرسیدند: چگونه دانستی؟ فرمود: آنچنان ذلت [و فنایی] در برابر خدا با جانم آمیخت که سراغ نداشتم. طبری با سند خود از اممحمد کنیز امام رضا علیهالسلام، و همسر حسن بن موسی نقل میکند که گفت:
امام هادی علیهالسلام نزدیک در شد، و آنچنان هراس داشت که بر دامن ام ابیها دخت موسی نشست، او پرسید: فدایت شوم! چرا هراسانی؟ فرمود: سوگند به خدا! هم اکنون پدرم درگذشت.
ما آن روز را یادداشت کردیم تا خبر درگذشت امام جواد علیهالسلام رسید، دیدیم همان روزی بوده که او فرمود.
قال الصفار:
حدثنا محمد بن عیسی، عن قارن، عن رجل أنه کان رضیع أبیجعفر علیهالسلام قال: بینا أبوالحسن علیهالسلام جالس مع مؤدب له، یکنی أبازکریا، و أبوجعفر علیهالسلام عندنا أنه ببغداد و أبوالحسن علیهالسلام یقرأ من اللوح الی مؤدبه اذ بکی بکاء شدیدا، سأله المؤدب: ما بکاؤک؟ فلم یجبه.
فقال: ائذن لی بالدخول، فأذن له، فارتفع الصیاح و البکاء من منزله، ثم خرج الینا فسألناه عن البکاء، فقال: ان أبی قد توفی الساعة. فقلنا: بما علمت؟ قال: قد دخلنی من اجلال الله ما لم أکن أعرفه قبل ذلک، فعلمت أنه قد مضی، فتعرفنا ذلک الوقت من الیوم و الشهر فاذا هو قد مضی فی ذلک الوقت [1] .
و قال أیضا: حدثنا محمد بن أحمد، عن بعض أصحابنا، عن معاویة بن حکیم، عن أبیالفضل الشیبانی، عن هارون بن الفضل قال: رأیت أباالحسن علیهالسلام فی الیوم الذی توفی فیه أبوجعفر علیهالسلام فقال: انا لله و انا الیه راجعون، مضی أبوجعفر، فقیل له: و کیف عرفت ذلک؟ قال: تداخلنی ذلة لله لم أکن أعرفها [2] . [150] -150- قال الطبری:
روی محمد بن الحسن، الملقب بسجادة، عن الحسن بن علی الوشاء قال: حدثتنی أممحمد مولاة أبیالحسن الرضا علیهالسلام بالخبر، و هی مع الحسن بن موسی قالت: دنا أبوالحسن علی بن محمد علیهماالسلام من الباب و قد ذعر حتی جلس فی حجر أم أبیها بنت موسی، فقالت له: فدیتک، ما لک؟ قال لها: مات أبی والله! الساعة.
فکتبنا ذلک الیوم فجاءت وفاة أبیجعفر، و أنه توفی فی ذلک الیوم الذی أخبر [3] .