مجردان انقلابی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان فـــــَتــــٰــــآح💖 قسمت بیست و ششم کلید را از روی جا کلیدی بر می دارم و بلند می گو
🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان فــــَتـــٰــآح 💖 قسمت بیست و هفتم وارد عمارت می شوم . گویی این خانه خانه ی دومم است.. انقدر که حس آشنایی نسبت به این خانه دارم و یقینا اخلاق خوب و مهربانی سکینه خانم سبب این همه احساس خوب شده .. دیروز که به دلیل بازگشت مادر از شمال مرخصی بودم دلم برای سکینه خانم تنگ شد. بیشتر از مادرم نه ، اما کمتر از مادرم دوستش دارم. وارد خانه می شوم ، پله ها را یکی درمیان بالا می روم و به سمت اتاق سکینه خانم می روم .. در میزنم _ بفرمایید. در را باز می کنم . + سلام سکینه بانو .. _ سلام دورت بگردم من .چقدر دلم برات تنگ شده بود دختر عزیزم . . . . در آشپزخانه مشغول به آشپزی می شوم. سیمین وارد آشپزخانه می شود . + سلام سیمین خانم _ علیک . پشت سرش امیرارشیاء با کیسه هایی از خرید در دستانش وارد آشپزخانه می شود . _ سلام وقتتون بخیر . + سلام . این پا و آن پا می کند انگار می خواهد صحبتی بکند .سیمین خانم هم متوجه می شود و چشمش را به لب های امیر ارشیاء می دوزد. و از گوشه چشم من را نگاه می کند . بی توجه به آن دو مشغول کار هستم . او سنگینی نگاه مادرش را حس می کند و از آشپرخانه می رود سیمین هم دقایقی در آشپرخانه می چرخد و می رود .خرید ها را بر میدارم و سر جاهایشان می گذارم ... _ ببخشید بر می گردم امیرارشیاء با سر پایین می گوید : _ امروز سه شنبه است اگه یادتون باشه ساعت ۱۷:۳۰ تشییع یکی از شهدای مدافع حرمه .. اصلا یادم نبود با شوق زیادی می گویم : + بله اصلا یادم نبود... _ من میخام برم گفتم ، بهتون بگم اگه خواستید شما هم تشریف بیارید... + ممنون که اطلاع دادید اما دیروز هم مرخصی بودم کار دارم باید از سکینه خانم اجازه بگیرم. در ضمن من خودم یه دربست می گیرم میرم تشکر. _ من از مادرجون اجازه تون رو گرفتم مشکلی نداره . باز هرطور خودتون صلاح میدونید ولی وسیله هست من اونجا باید خادم باشم برای همین ۱۶:۳۰ میرم خواستید میرسونمتون . + چشم تا اون موقع کارها رو انجام میدم . _ خب با اجازه تون. هنوز دقایقی مانده به ۱۶:۳۰ مانده ام ... نمی دانم چادر بپوشم یا نه؟؟ دو راهی سختی است ..!!! دلم می گوید بپوش.. اما عقلم می گوید چرا در تشییع شهدا می پوشی؟!! اما در کوچه و خیابان نه..!! شهدا رفتند که در تشییع انها یادت بیافتد چادر بپوشی ! در کوچه و خیابان شهدا نیستن رمیصا خانم ...... واقعا که.!!!! _ بریم؟ در لحظه چادر را سرم می کنم و می گویم: _ بله ❤️فدایی بانو زینب جان ❤️ @mojaradan 🌸🌸🌸🌸🌸🌸